دف زدن را دنبال كرد . سپس على بيامد و او همچنان مىزد . سپس عثمان به درون آمد و او همچنان مىزد . سپس عمر به درون آمد و او دف را زير نشيمنگاهش نهاد و بر روى آن نشست . پس رسول خدا گفت : اى عمر براستى كه اهريمن از تو مىترسد ، زيرا من نشسته بودم و او مىزد . بعد على به درون آمد و او مىزد . سپس عثمان به درون آمد و او مىزد و چون تو اى عمر به درون آمدى ، دف را بيفكند .
و در روايت احمد مىخوانيم كه پيامبر گفت : اى عمر ! براستى كه اهريمن از تو دورى مىگزيند .
و از زبان جابر آوردهاند كه ابو بكر نزد پيامبر خدا آمد و آنجا دف مىزدند . پس نشست و چون رسول خدا او را ديد ، از آن كار جلوگيرى نكرد . سپس عمر بيامد و چون رسول خدا آواز او را شنيد ، از آن كار جلوگيرى كرد و وقتى كه آن دو بيرون شدند ، عايشه گفت : واى پيامبر خدا ! روا بود و پس از آمدن عمر ناروا شد ؟ پيامبر گفت : اى عايشه ! همهء مردم آن را بر خويش هموار نمىكنند .
روايت بالا را ، هم احمد آورده « 1 » و هم ترمذى كه مىنويسد : اين روايتى نيكو و درست و ناشناخته است « 2 » ، و هم حكيم ترمذى روايت بريده و سپس جابر را آورده ، در جاى نخستين مىنويسد : خردمندان گمان نبرند كه عمر به اين انگيزه برتر از ابو بكر است ، زيرا ابو بكر در اينجا همانند پيامبر خداست ، و پيامبر خدا دو كار و دو پايگاه را فراهم آورد ، پس او را پايگاه پيامبرى است كه هيچكس به وى نتواند پيوست و ابو بكر را پايگاه مهربانى و عمر را پايگاه پيروى از حق « 3 » .
2 - از زبان عايشه آوردهاند كه گفت : رسول خدا نشسته بود كه بانگ و خروشى همراه با آواز كودكان به گوش ما رسيد . حضرتش برخاست و ناگهان زنانى حبشى را ديديم كه دستافشانى و پايكوبى مىكردند و كودكان گرد آنان را گرفته بودند . پس گفت : اى
هامش
( 1 ) . مسند احمد : 5 / 353 .
( 2 ) . جامع ترمذى : 2 / 293 .
( 3 ) . نوادر الاصول 58 ، 138 ؛ ر ك : سنن بيهقى : 10 / 77 ؛ مشكاة المصابيح 550 ؛ اسد الغابة 40 / 64 ؛ نيل الاوطار : 8 / 271 .