9 - داستانى مشتمل بر كرامتى از ابو بكر
ابو العبّاس بن عبد الواحد از زبان شيخ صالح عمر بن زغبى آورده است كه گفت : من مجاور مدينهء مشرفه بودم در روز عاشورا كه شيعيان امامى در قبّهء عبّاس - عموى پيامبر - گرد مىآيند . من نيز بيرون شدم و ديدم كه آنجا فراهم آمدهاند . من در آستانهء قبّهء ايستادم و گفتم : در راه دوستى ابو بكر چيزى به من دهيد . پس شيخى از آنان به سوى من آمد و گفت : بنشين تا كارمان تمام شود و چيزى به تو دهيم . پس نشستم تا كار خود را به پايان بردند . سپس آن مرد بيرون شد و دست مرا گرفت و مرا به خانهء خود برد و داخل خانه كرد و پشتسر من در را بست و دو غلام را بر من گماشت تا هردو دست مرا با ريسمان به پشتسر بستند و با كتكهاشان مرا به درد آوردند . سپس آندو را بفرمود تا زبان مرا ببرند . آنان نيز چنين كردند و آنگاه آندو را بفرمود تا بند از من گشودند و گفت : برو در نزد همان كس كه در راه محبّت او چيزى مىخواستى تا زبانت را به تو باز دهد . گفت : من از نزد او بيرون شدم و در حالى كه از سختى درد و رنج مىگريستم رو به حجرهء پاك پيامبر نهادم و در دل گفتم : اى رسول خدا ! تو مىدانى كه در راه دوستى ابو بكر چه بر سر من آمده . اكنون اگر اين يار تو بر حق بوده دوست مىدارم زبانم را به من بازدهى . پس در همان حجره با حالى پريشان كه ناشى از سختى درد بود شب را ماندم و در خوابى سبك فرورفته و در خواب ديدم كه زبان من به حال نخست بازگشت . پس بيدار شدم و ديدم زبانم چنانچه نخست بوده درست در دهانم هست و مىتوانم سخن گفت . پس گفتم :
شكر خدا را كه زبانم را به من برگردانيد و دوستى ابو بكر در دلم افزايش يافت . چون سال ديگر بيامد آنان در روز عاشورا چنانكه عادتشان بود فراهم آمدند . من نيز به آستان همان قبّه رفتم و گفتم : در راه دوستى ابو بكر يك دينار به من بدهيد . پس جوانى از حاضران برخاست و مرا گفت : بنشين ، تا كارمان تمام شود . پس نشستم و چون كارشان تمام شد آن جوان به سراغ من آمد و دست مرا گرفت و به همان خانهء پارسال برد و داخل كرد و پيش رويم غذايى نهاد تا چون از آن فارغ آمديم ، جوان برخاست و درى را بر من گشود كه به يكى از اطاقهاى خانه باز مىشد و سپس آغاز به گريستن كرد . من برخاستم