تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
برنگرفت و راز او را آشكار نساخت و كرامت صديق را ننمود و دشمن او را رسوا نگردانده ، پرده از اين كرامت سترگ برنداشت و آن را آويزهء گوش اين و آن نساخت ، پوشيده داشت و همچون مرده‌اى در گورش كرد كه گويا زبانش پس از آن هم بريده بود و براستى نديده بود كه زبانى درست در كامش باشد شايد هم به اين دلخوش بود كه پس از وى بزرگان قومش هرچه بيشتر بر او دروغ خواهند بست . اگر به‌شگفت آيى جا دارد كه مىبينى اين يك‌دندهء گستاخ پس از آنچه بر سرش آمد هنوز يك‌سال هم به تمامى نگذشته بود كه دوباره در سال آينده به گدايى به همانجا رفت و در همان جايگاه خطرناك - قبّهء عبّاس - در روز عاشورا بايستاد و بىهيچ چون و چرايى راه افتاد و با دلى استوار به همان خانه‌اى رفت و در آن پا نهاد كه آن رويداد سهمناك و هراس‌انگيز براى او در آن روى داده بود و به اين‌گونه باز خود را در معرض هلاك درآورد با آنكه نه از ماجراى آن شيعى و بوزينه شدنش چيزى مىدانست و نه از مهربانى و نرمىاى كه آن جوان بر وى روا مىدارد و با آنكه خداى تعالى گفته است با دست خويش خود را مهلكه نيندازيد . البتّه شايد همهء اين كارها را به اطمينان و پشتگرمى آن كرده كه هرگز بىزبان نخواهد ماند و هرچندبار هم زبانش را ببرند به اعجاز خليفه دوباره به او برمىگردد . پس او در اين پندار خويش و در گام نهادنش در پرتگاه‌ها مجتهد بوده و هرچند خطا كرده باشد ( بنا بر مذهب سنّيان ) باز هم پاداش او سر جايش است ! چنان‌كه گذشتگان او نيز در اجتهادشان چنين بودند . راستى را كه شيخ صالح مدنى چه انصافى ورزيده است در آفريدن اين افسانه و بستن آن به يكى از بزرگان شيعه كه هرگز زاييده نشده و مادر وى نامى بر او ننهاد . يكى ديگر هم هست كه افسانه‌اى مجنونانه و سراسر دروغ آورده و در گفتار خويش راه جعل و افتخار به اباطيل در پيش گرفته و او نيز شيخ عليا مالكى است . شيخ ابراهيم عبدى مالكى مىنويسد : از دايى دانشمندم شيخ عليا مالكى شنيدم كه مىگفت : رافضى را چون هنگام مرگ فرا رسد خداوند چهرهء او را همچون چهرهء خوك مىگرداند تا نميرد مگر به‌گونه‌اى