روايت ابن سعد از انصارى هست كه تا سال ششم از خلافت عثمان انگشتر در دست او بوده ، « 5 » پس اگر آن افسانه درست بود و نام ابو بكر براستى بر نگين انگشترى حكّ شده بود كه پيامبر اكرم در طول زندگى در دست كرده و صحابه از نزديك نگريسته و برق آن را در انگشت كوچك وى ديده بودند - چنانچه در صحيح بخارى آمده است ، « 6 » پس در اين صورت وقتى انگشتر به دست خليفه افتاد و در همان روز كه بر تخت خلافت بر نشست و بر سر شايستگىاش آن همه گفتگو و فرياد درگرفت حق آن بود كه همان را دليلى به نفع خود بياورد ولى چنين نكرد چون آن انگشتر هنوز آن هنگام نه ساخته شده بود و نه چنان نقشى داشت ! و خود او هم اين اندازه غيب نمىدانست كه پس از سدههاى دراز چنين انگشترى براى او مىسازند ! و هم بر كسانى از صحابه كه در استدلال به سود او وامانده بودند لازم بود به همان نقشى كه در عالم ملكوت بر آن انگشتر نهاده شده بود استدلال كنند زيرا استدلال به آن بسى سزاوارتر بود از استدلال به سالخوردگى و مانندههاى آن . ولى ايشان آن را دستاويز نگردانيدند زيرا هنوز چنان بافتههايى در كار نبود و روزگارى پس از آن بود كه چرخ فضيلت بافان آن را درهم بافت .
هيچكس نمىتواند بفهمد چه رازى در كار بوده كه آن جبرئيل خيالى اسم پيامبر بزرگ را در آن نقشى كه در عالم غيب پديد آمد همتاى اسم ابو بكر گردانيد ؟ مگر ابو بكر همان كسى است كه به نصّ قرآن بزرگ ، جان پيامبر بزرگوار همتاى او در عصمت و پاكى بود ؟ يا مگر آيهء تبليغ با چنان تهديدى دربارهء وى فرود آمده يا خداوند بهوسيلهء وى دين خود را به كمال رسانده و چنانچه با دست پيامبر پاك ، آغاز به نعمت بخشى كرد بهوسيلهء وى نيز اين كار را به نهايت رسانيد ؟ يا مگر از نخستين روزهاى اسلام و دعوت به خدا وى نيز دومى پيامبر اكرم بوده ؟ يا مگر از آغاز دعوت ، وصى و خليفهء منصوص از سوى
هامش
. صحيح بخارى : 8 / 306 ؛ صحيح مسلم : 2 / 214 ؛ سنن نسايى : 8 / 179 ؛ تاريخ طبرى : 5 / 65 ؛ تاريخ ابن كثير : 8 / 155 ؛ تاريخ الخميس : 2 / 223 ؛ تاريخ ابو الفداء : 1 / 168 .
( 5 ) . فتح البارى : 10 / 270 ؛ سنن نسايى : 8 / 179 .
( 6 ) . صحيح بخارى : 8 / 308 ، 309 .