براى خويش زنده بدارم .
- اى آنان كه در كرانههاى فرات آرميدهايد ! دوستدارى بر شما درود مىفرستد كه شكيبايىاش نمانده است .
- پس از آن ستايشنامهها را درهم پيچيده باز آنها را گشودم كه در هرنامهاى از ستايشهاى من فرازى دربارهء شما هست .
- هنگام سخن گفتن از شما ، نظم من با اشك چشمانم از يك سرچشمه آب مىخورد زيرا قطرات سرشكم را در رشته مىكشم و سرود مىسازم و خونى را كه از ديدهام روان است ، در چهرهء نثرى و سرخ گلگون همهجا مىپراكنم .
- مپنداريد كه داغ دلم آرامش يافته . كه به خودتان سوگند سوز جگرم جز در روز رستاخيز كاهش نمىيابد .
- خوارى در راه شما براى من ارجمندى است و تنگدستى ، توانگرى و دشوارى ، آسانى و شكست ، پيوند خوردن است .
- آذرخشهاى همراه با ابر - كه از كوى شما برخاست - باران سرشك را از ديدگان من روان كرد .
- و دو ديدهء من - همچون خنساء « 1 » - اشكهايش سرازير است و دلم - در دوستى شما - به استوارى صخر مىماند .
- در كنارههاى سرايى كه شما در آن مىزيستيد ، ايستادم كه جاى تهى مانده شما پس از رفتنتان مستمند است .
- نشانهء خانههايى مندرس گرديده كه درسهايى از دانش خداوندى و ياد او در آن برگزار مىشد .
- و ابرهايى از سرشكهايم چندان بر آن فرو باريد تا درختهاى « بان » و « كنار » را آبيارى كرد .
هامش
( 1 ) . خنساء دختر عمرو بن حارث ، بانويى نامور و سخنسرا است كه پيامبر را دريافت و در سوگ برادر پدرىاش ( صخر ) كه به دست اسدىها كشته شده بود ، سرودههاى بسيارى برجاى نهاد .