به وى نوشت كه خالد به مجاعه گفت : « دخترت را به من ده » و مجاعه به وى پاسخ داد :
« آرام ! كه براستى تو نزد دوستت پيوند آشتى ميان من و خويش را گسيختى » . گفت : « هان اى مرد ! دخترت را بده » و او نيز داد و چون گزارش به ابو بكر رسيد نامهء بالا را براى وى نوشت و خالد نامه را كه ديد مىگفت : اين كار آن مردك چپ دست - عمر بن خطاب - است . و اين نخستين شيشهاى نبود كه با دست خالد در اسلام شكست ، زيرا همانند اين كار بسيار زشت و نكوهيده نيز در روزگار رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از او سر زده و وى صلّى اللّه عليه و آله از رفتار وى بيزارى جسته بود ، ابن اسحاق مىنويسد : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله يگانهايى از سپاه را پيرامون مكّه مىفرستاد تا مردم را به سوى خداى بزرگ و گرامى بخوانند ولى دستور نمىداد دست به پيكار زنند يكى از كسانى كه براى همين برنامه فرستاد خالد پسر وليد بود كه او را بفرمود تا براى خواندن مردم به خدا به جنوب تهامه رهسپار شود ، ولى او را براى نبرد نفرستاد ، گروههايى از تازيان نيز با او بودند و چون به سرزمين جذيميان عامرزاده پاى نهادند و ايشان با ديدن او افزار جنگ برگرفتند ، خالد گفت : افزار جنگ را بر زمين گذاريد كه براستى مردم مسلمان شدهاند .
گفت : يكى از ياران ما كه از دانشوران جذيمى بود ، گزارش داد كه چون خالد به ما دستور داد تا افزار جنگ را بر زمين نهيم مردى از ما كه او را جحدم مىخواندند « 1 » ، گفت :
اى جذيميان ! واى بر شما ! اين خالد است ، به خدا سوگند پس از آنكه افزار جنگ را زمين گذاشتيد ، هيچ برنامهاى ندارد مگر دستگيركردن شما و پس از آن نيز تنها كارش گردن زدن شما است . به خدا من هرگز افزار جنگ را بر زمين نمىگذارم . گفت : مردانى از گروه خودش او را گرفته و گفتند : جحدم ! مىخواهى خونهاى ما را بريزى ؟ براستى مردم مسلمان شده و افزار جنگ را بر زمين نهادهاند و پيكار را رها كرده و آرامش يافتهاند . و به همينگونه با وى گفتند تا افزار جنگ را از او گرفتند و همهء گروه با پشتگرمى به سخن خالد ، جنگافزارها را زمين نهادند و خالد كه چنين ديد ، بفرمود تا دستهاى آنان را از
هامش
( 1 ) . الاصابة : 1 / 227 او را به همين نام جحدم ياد كرده و در 1 / 218 به نام جذيم پسر حارث و درست همان گونهء نخستين است .