تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
در آن نگريستم و ديدم كه با نرمى بىهيچ سختى ، كار به‌دست آنان مىآيد و هرگاه مردم مرز كار را نمىپايند از دشمنى اين گروه بپرهيزيد ، پراكنده شويد و همچون ديگران پاى در راه نهيد . ايشان چنان‌كه مىخواست پراكنده شدند ، چون خالد گام در بطاح گذاشت يكانهايى از سپاهيان را بفرستاد و بفرمود تا بانگ مسلمانى در دهند و هركه را نپذيرد به نزد او آرند و اگر خوددارى كند بكشند و ابو بكر ايشان را سفارش كرده بود كه چون در جايى فرود آمدند آواى اذان و اقامه بردارند و اگر آن گروه نيز چنين كردند دست از آنان بدارند و گرنه هيچ برنامه‌اى نيست جز يغما و كار بستن همهء شيوه‌ها در كشتن ايشان - از سوزاندن و سخت‌تر از آن - اگر هم آواى مسلمانى را پاسخ نيكو گفتند ، بپرسيد كه آيا زكات مىدهيد يا نه ، اگر گفتند : آرى ، از ايشان بپذيريد و گرنه هيچ واكنشى ننماييد جز چپاول - بىهيچ سخنى ديگر - پس سپاهيان ؛ مالك پسر نويره را به نزد وى آوردند و همراه با او نيز گروهى از تبار ثعلبهء يربوعى - از عاصم و عبيد و عرين و جعفر - پس دربارهء آنان روش‌هاى گوناگونى پيشنهاد شد . در ميان لشكر ؛ ابو قتاده از آنان بود كه گواهى دادند . ايشان آواز به اذان و اقامه برداشته و به نماز ايستادند و چون دربارهء آنان پيشنهادى ناساز باهم دادند دستور داده شد آنان را دربند كنند . شبى سرد بود كه هيچ‌كس در برابر آن نمىتوانست ايستاد و هرچه مىگذشت سردتر مىشد . خالد جارچى را فرمان داد تا بانگ برداشت : ادفئوا اسراكم ولى در زبان كنانيان واژهء ادفئوا را با دستور به كشتن ، برابر مىشمردند و از اين سخن نيز چنان دريافتند كه مىخواهد فرمان كشتار بدهد با آنكه او خواسته‌اى نداشت جز پوشاندن ايشان در جامهء گرم ، پس ايشان را بكشتند . و ضرار پسر ازور مالك را بكشت و خالد كه فرياد را بشنيد بيرون شد ، و سپاهيان ، كشتار را به انجام رسانده بودند و او گفت : چون خداوند كارى خواهد چنان است كه تير درست بر نشانه نشيند . خالد زن مالك امّ تميم را بگرفت و ابو قتاده گفت : اين كار تو است ؟ خالد او را بازداشت و بر سر خشم آمده بگذشت و در تاريخ ابو الفداء آمده كه عبد اللّه پسر عمر و ابو قتادهء انصارى در آنجا بودند و در كار مالك با خالد سخن گفتند . گفتار ايشان او را ناخوش‌آمد و مالك گفت : خالد ! ما را به نزد ابو بكر فرست تا او خود دربارهء ما داورى