تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
چند تير از ميانهء آن سر به‌در آورده و خودنمايى مىكرد ، چون به مسجد درآمد عمر به سوى او برخاست و تيرها را از كلاه وى بيرون كشيد و شكست و سپس گفت : خودنمايى مىكنى ؟ مردى مسلمان را كشتى و سپس بر زنش جهيدى ، به خدا سوگند ترا با سنگ‌هاى خودت خواهم كشت . خالد پسر وليد پاسخى به‌وى نمىداد و مىدانست كه ابو بكر هم دربارهء او همچون عمر مىانديشد تا بر ابو بكر درآمد . چون بر وى درآمد گزارش را براى وى بازگفت و پوزش خواست . ابو بكر از وى بپذيرفت و هرچه در آن جنگ انجام داده بود ، نديده گرفت . خالد چون ابو بكر را از خويش خشنود ساخت ، بيرون شد آن هنگام عمر در مسجد نشسته بود و خالد به او گفت : پسر امّ شمله ! ( مى ) به سوى من آى ! عمر دانست ابو بكر از وى خرسند شده ، پس با او سخن نگفت و به‌خانهء خويش درآمد . و سويد گفت : مالك پسر نويره در ميان مردم از كسانى بود كه بيش از همه مو دارند و سپاهيان ؛ آن سرهاى بريده را به‌جاى سه‌پايه زير ديگ‌ها نهادند و هيچ سرى نبود مگر آنكه آتش از موهاى آن گذشته به پوست چهره رسيد ، جز سر مالك كه آنچه در ديگ بود پخت و هنوز آتش به پوست چهره را نداشت زيرا موهاى بسيار پرپشت وى نگذاشت آتش به پوست چهره رسد . ابن شهاب هم گفت : مالك پسر نويره براستى موهاى سرش پرپشت بود و چون كشته شد خالد فرمان داد تا سرش را به‌جاى آجر زير ديگ نهادند ولى پيش از آنكه آتش به گوشه و كنار سرراه يابد آنچه در ديگ بود با نيرويى كه موها به آتش مىداد ، پخت . و عرون گفت : متمّم پسر نويره - برادر مالك - در جستجوى خون او به سراغ ابو بكر آمد و درخواست كرد تا كسانى را كه از تيرهء او به بردگى گرفته‌اند آزاد كنند . وى چيزى در اين‌باره نوشت و عمر با پافشارى مىخواست كه خالد را هم بر كنار سازد و مىگفت : براستى شمشير وى با آشوب و ستم همراه است و او پاسخ داد نه عمر ! شمشيرى را كه خداوند در روى بدكيشان برهنه نموده در نيام نمىكنم . و ثابت در الدلائل گزارش كرده است كه چشم خالد به زن مالك افتاد كه در زيبايى