مىدهند . « 1 »
و مىبينيم ديوان اين سخنسرا را - بهويژه چكامهاش دربارهء عمر - را پىدرپى از نو چاپ مىكنند و روشنگر آن دمياطى نيز زيرنويسى براى دومين بيتش به اينگونه انگاشته است :
« مىخواهد بگويد : اينكه دختر پيامبر برگزيده در اين خانه جاى دارد ، على را از گزند عمر بر كنار نمىدارد » .
و در صفحهء 39 از روشنگرى خود گويد : در سخنى كه ابن جرير طبرى نوشته است ، گويد : « جرير از مغيره از زياد بن كليب آورده كه عمر بن خطّاب به خانهء على آمد ، طلحه و زبير و نيز مردانى از آن كسان كه همراه با پيامبر به مدينه كوچيدند در آنجا بودند . پس گفت : بهخدا سوگند خانه را بر شما مىسوزانم مگر اينكه بهدر آييد و دست فرمانبرى بدهيد ، زبير با شمشير كشيده به سوى او بيرون شد ، ولى تيغ از دست وى بيفتاد و به سويش جسته ، بايد سخن او را پشتوانه گرفت و چنانچه برمىآيد ، حافظ همين نقل را در پيش چشم داشته است كه چنان گفته است .
و مىبينيم در ستايش اين سراينده و چكامهء وى چنان تند مىروند كه گويا براى توده ، انبوهى از دانش يا برداشتى تازه و شايسته به ارمغان آورده است ، يا چنان برترى چشمگيرى در عمر سراغ كرده كه توده و پيامبر پاكشان از آن شادمانه مىشوند ، پس مژده و بلكه هزاران مژده باد به بزرگترين پيامبران ! كه جگر گوشهء راسترو او در نزد كسى كه آزمندانه آن سخن را بر زبان مىراند ، كوچكترين ارج و ارزشى نداشته و بودن او در خانهاى كه خدا ، خداوندان آن را از هرگونه لغزشى بر كنار شناخته است ، نمىتوانسته آنان را از گزند وى به دور نگه دارد كه خانه را بر ايشان نسوزاند ! پس آفرين و بازهم آفرين بر گزينشى كه اينسان باشد و بهبه از فرمانروايى كه با اين بيم و هراسها گردن به آن نهند و سرانجامش دهند و به اين بىپايگيها پايان پذيرد !
كه به همهء اينها نمىخواهيم بپردازيم ، زيرا كه با بررسى زندگى نخستين خليفه
هامش
( 1 ) . كهف 18 / 104 .