تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 91

مساهمون:

ص٩١
- يكى پدر را مىخواند و ديگرى برادر را . درد دلها دارند و هيچ دوستدار و دلسوزى نيست . - رنج مرگ نيز چنان پاكمرد را بىخويشتن نموده كه به پاسخگويى نمىپردازد زيرا مرگ را چنگالى دراز است كه پوست را هم مىكند . - فاطمهء كوچك نيز گريه‌اى دلخراش دارد كه سينه را زخم مىزند و به‌آتش مىسوزاند . - جانورى به كشمكش با او برخاسته تا زيورانش را بربايد . و او پاكدامنانه مىكوشد كه ايستادگى كند و از وى دور شود . - چهره را با گوشهء آستين مىپوشاند ، و آن نفرين شده را از يغماى جامه‌اش باز مىدارد و با او مىجنگد . - نياى خود ، امير المؤمنين را ، به فريادرسى مىخواند ؛ و پس از آن شادمانى گذشته يك باره دلش از جاى كنده مىشود . - « اى نياى ما ! دشمنان به آرزوى خود رسيدند و آنان كه دشمنى ما را پنهان مىداشتند ، اكنون زبان به سرزنش گشوده‌اند . - اى نياى ما ! سرپرست و پشتيبان ما رفت و يار و نگهدار و دلسوز ما نماند . - مردم ! شما ما را از ميان برديد ، سفارش‌هايى را كه دربارهء ما شده بود ، تباه كرديد و اينك تير مرگ روان و نشانه‌گير است . - اى فاطمهء زهرا ! برخيز و چهرهء حسين را بنگر كه بر زمين مىسايد . - جامهء مرگ او تار و پودش از گرد و خاك است ، با خون رگ گردن ، شستشويش داده‌اند و كسى هم در سوگ او زارى نمىكند . - شير بچگان او را شمشيرها به‌يغما برده‌اند و در كرانه‌هاى فرات ، سگان شكارى به ديدار آنان شتافته‌اند . - سر والاى او را بر سنان سنان جاى داده‌اند . و ستوران دشمن ، پيكر و سينهء او را لگدكوب كرده‌اند » . - وحشيان بيابان از وحشت جدايىاش زارى مىكنند . و پردهء تاريكى كه همه‌جا را