و روايت : اگر پيامبرى بعد از من بود هرآينه عمر بن خطاب بود . « 1 »
و روايت : در امّتها محدثينى بودهاند ، پس اگر در امت من يكى باشد آن عمر است . « 2 »
و روايت : خدا حق را بر زبان و دل عمر قرار داده است . « 3 »
و روايت : به درستى كه خدا حق را بر زبان و قلب عمر زده است . « 4 »
و از آنهاست روايت دروغينى كه از امير المؤمنين على عليه السّلام روايت كردهاند : ما بازگو مىكرديم آنچه را كه فرشتهاى از زبان عمر مىگفت . « 5 »
و گفته او : ما بعيد نمىدانيم كه سكينه بر زبان عمر سخن بگويد .
و از آنهاست خبرى كه از بزرگترين صحابه روايت مىكنند مثل آنچه كه به ابن مسعود نسبت مىدهند ، « 6 » از گفته او : اگر علم عمر در يك كفّه ترازو گذارده شود و علم همه مردم در كفّه ديگر ، علم عمر از همه سنگينتر است .
و امثال اين دروغها ! به درستى كه كسى كه به اين درجه باشد تا جايى كه نزديك باشد به پيامبرى مبعوث شود فاقد مسائل واضحه و روشن در موقع احتياج خود و نياز ديگران كه رجوع مىكنند نمىشود و سورهاى از قرآن را در دوازده سال نمىآموزد ! « 7 » و حق و فرشته و سكينه كجا بودند روزى كه راهى به مسائل اوليه نداشت ، و او را ارشاد و راهنمايى نكردند و جواب را بر زبانش جارى ننمودند و حق را در قلبش نگذاردند .
و چگونه مىتواند خيال كند كسى كه به تمام اينها رهنمونى شده در حالى كه همه مردم از او داناتر و فقيهترند ، حتّى زنان پردهنشين ، و چگونه علم كتاب و سنت را از زنان امّت و از مردم پست و اراذل و اوباش فرامىگيرد تا چه رسد از مردان و بزرگان امّت !
و چگونه لفظى را كه در قرآن تفسير شده ، تكلّف ديده و مىگويد : اين به خدا قسم
هامش
( 1 ) . الرياض النضره : 1 / 199 .
( 2 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) : 5 / 42 .
( 3 ) . حليه الاولياء : 1 / 42 .
( 4 ) . الاموال ، ابى عبيد 543 .
( 5 ) . حليه الاولياء : 1 / 42 .
( 6 ) . الاموال ، ابى عبيد 542 .
( 7 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) : 6 / 396 .