پرسيد ، و او زيد را تصديق كرد ، عمر به اين قرائت برگشت و گفت : ما نمىديديم مگر اينكه مىگفتيم : به درجهاى ارتقا نمودهايم كه هيچكس در آن به ما نخواهد رسيد .
و در عبارتى ، پس عمر گفت : بلى بنابراين ما پيروى ابى مىكنيم ، و در لفظ طبرى : در اين صورت ما ابىّ را پيروى مىكنيم .
و در لفظى : به درستى كه عمر شنيد مردى آيه را با واو قرائت مىكرد ، گفت : چهكسى براى تو چنين خواند ؟ گفت : ابىّ ، عمر ابىّ را خواست ، ابىّ گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آن را براى من قرائت كرد در حالى كه تو در بقيع خورده ريز مىفروختى . عمر گفت : راست گفتى و اگر خواستى بگو كه ما حاضر بوديم و شما نبوديد و ما يارى كرديم و شما واگذار نموديد و ما منزل داديم و شما بيرون كرديد . پس از آن عمر گفت : من مىديدم كه ما به يك مقامى رسيدهايم كه بعد از ما كسى به آن مقام نخواهد رسيد . « 1 »
2 - احمد ( امام حنبلىها ) در مسندش از ابن عباس نقل كرده كه گفت : مردى نزد عمر آمد و گفت : أكلتنا الضبع گفتار ما را خورد . مسعر گويد : يعنى پينگى . عمر پرسيد : تو از كجايى ؟ خود را مرتّب معرفى مىكرد تا او را شناخت و معلوم شد او موسى است . عمر گفت : به درستى كه اگر براى آدمى يك بيابان و يا دو بيابان باشد هرآينه سومى را طلب مىكند . پس ابن عباس گفت : و شكم فرزند آدم را پر نمىكند مگر خاك ، سپس مىپذيرد خدا توبه كسى را كه توبه كند .
عمر به ابن عباس گفت : از چهكسى اين را شنيدهاى ؟ گفت : از ابىّ ، عمر گفت : وقتى صبح شد بيا پيش من ، گويد : پس نزد ام الفضل برگشت و اين جريان را براى او بازگو كرد .
مادرش گفت : و چه شد و نزد عمر چه گذشت ؟ و ابن عباس ترسيد كه مبادا ابىّ فراموش كرده باشد ، پس مادرش گفت : شايد ابىّ فراموش نكرده باشد . صبحگاه عمر آمد و
هامش
( 1 ) . تفسير ، طبرى : 1 / 7 ؛ مستدرك ، حاكم : 3 / 305 ؛ تفسير ، قرطبى : 8 / 238 ؛ تفسير ، ابن كثير : 2 / 383 ؛ تفسير ، زمخشرى : 2 / 46 ؛ الدر المنثور : 3 / 269 ؛ كنز العمال : 1 / 287 لفظ ابو الشيخ را ياد كرده پس از آن حكايت كرده از جمعى از حفاظ و تصحيح حاكم ياد كرده آن را و در ص 285 آن را از ابى عبيد در فضائل و ابن جرير و ابن المنذر و ابن مردويه نقل كرده ؛ تفسير ، شوكانى : 2 / 379 ؛ روح المعانى طبع منيريّه : 1 / 8 .