تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
زمين دوس تبعيد خواهم كرد . و به كعب الاحبار گفت : بايد ترك كنى حديث گفتن از اوّل را ، يا آنكه تو را ملحق مىكنم به زمين بوزينگان . « 1 » و ذهبى در تذكره از ابى سلمه نقل كرده است : به ابى هريره گفتم آيا در زمان عمر هم اين‌طور حديث مىكردى ؟ گفت : اگر در زمان عمر حديث مىگفتم مانند آنچه كه براى شما حديث مىگويم هرآينه با شلّاق كشنده‌اش مرا مىزد . و ابو عمر از ابو هريره نقل كرده است : من حديث گفتم شما را به احاديثى كه اگر در عصر عمر بن خطاب گفته بودم ، هرآينه مرا با شلّاقش مىزد . « 2 » و در لفظ زهرى : آيا اين احاديث بودم در حالى كه عمر زنده بود ، امّا به خدا قسم كه در آن موقع يقين داشتم كه شلاق و تازيانه دردناك او پشت مرا مجروح مىكند و در لفظ ابى وهب : به درستى كه من احاديثى را مىگويم كه اگر در زمان عمر لب به آن مىگشودم يا در پيش عمر تكلّم مىكردم سرم را مىشكست . « 3 » بعد از گذشتن اين واقعه شعبى گفت : من دو سال يا يك سال و نيم با ابن عمر نشستم ، از او حديثى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نشنيدم مگر يك حديث . « 4 » و سائب بن يزيد گويد : من مصاحب سعد بن مالك شدم از مدينه تا مكّه ، پس از او يك حديث هم نشنيدم . « 5 » و ابو هريره گويد : ما در زمان عمر توان آن را نداشتيم كه بگوييم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود ، تا آنكه عمر هلاك شد . « 6 » امينى گويد : آيا بر خليفه مخفى ماند كه ظاهر كتاب ، امّت را از سنّت بىنياز نمىكند و آن از قرآن جدا نيست تا هردو بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در كنار كوثر وارد شوند ! و آيا مستور مانده بر او كه نياز امت به سنّت و حديث كمتر از نياز و حاجت او به ظاهر قرآن نيست ، و قرآن
هامش
( 1 ) . تاريخ ، ابن كثير : 8 / 106 . ( 2 ) . جامع بيان العلم : 2 / 121 . ( 3 ) . تاريخ ، ابن كثير : 8 / 107 . ( 4 ) . سنن ، دارمى : 1 / 84 ؛ سنن ، ابن ماجه : 1 / 15 . ( 5 ) . سنن ، ابن ماجه : 1 / 16 . ( 6 ) . تاريخ ، ابن كثير : 8 / 107 .