تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
پس او را آورد ، عمر گفت : سؤال مىكنى براى فتنه‌گرى ! و فرستاد چوب‌هاى ترى را آوردند و شروع به زدن به پشت و كفل او كرد ، پس او را رها كرد تا خوب شد . سپس شروع به زدن او كرد تا مجروح شد و بيهوش گرديد ، آنگاه واگذارد تا بهبودى يافت . پس او را باز طلبيد كه شكنجه دهد ، صبيغ گفت : اگر مىخواهى مرا بكشى پس بكش ، و اگر مىخواهى مرا مداوا كنى به خدا قسم من خوب شدم . پس او را مرخص كرد كه به وطن خود عراق برگردد و به ابو موسى اشعرى نوشت هيچ‌كس از مسلمين حق مجالست و رفت‌وآمد با او را ندارد . تنهايى براين مرد سخت شد ، ابو موسى به عمر نوشت : اين مرد توبه كرده و توبه‌اش خوب است ، پس عمر نوشت : مردم با او مجالست و رفت‌وآمد كنند . و از سائب بن يزيد نقل شده است : نزد عمر آمدم ، گفتند : اى امير المؤمنين ، ما مردى را ديديم كه از تأويل مشكلات قرآن مىپرسيد . عمر گفت : بار خدايا ، مرا بر او مسلط فرما ! پس در ميانه‌روزى عمر نشسته بود و با مردم صبحانه مىخورد مردى آمد و بر او لباس و عمامه صفدى بود و صبر كرد تا فارغ شد ، گفت : اى امير مؤمنان ، و الذاريات ذروا فالحاملات و قرا عمر گفت : تو همان هستى و برخاست به‌سمت او و مچ دستش را گرفت و مرتب او را شلّاق زد تا عمامه از سرش افتاد و گفت : به آن كسى كه جان عمر به دست اوست اگر تو را سرتراشيده يافته بودم هرآينه سر از بدنت جدا مىكردم . پس او را لباسى بپوشانيد و بر شترى سوارش كنيد و بيرون كنيد تا به وطنش برسانيد . سپس خطيبى برخيزد و بگويد : صبيغ علمى طلب كرد ، پس خطا كرد . و همواره در ميان قومش سرشكسته و بدنام و درمانده بود تا هلاك شد ، در حالى كه او بزرگ قومش بود . و از انس روايت شده است : عمر بن خطاب صبيغ كوفى را شلّاق زد درباره مسأله‌اى از مشكلات قرآن پرسيده بود تا خون در پشتش جارى شد . و از زهرى : عمر صبيغ را شلّاق زد براى زياد پرسيدنش از حروف قرآن تا آنكه خون از پشتش جارى شد . « 1 »
هامش
( 1 ) . سنن ، دارمى : 1 / 54 ، 55 ؛ تاريخ ، ابن عساكر : 6 / 384 ؛ سيره ، عمر ابن جوزى 109 ؛ تفسير ، ابن كثير :
الغدير ( فارسى ) — صفحة 382 | الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني) / واحدى