5 - حافظ عبد الرزاق در المصنف از ابن جريح نقل كرده است : خبر داد مرا ابو زبير از جابر : عمرو بن حريث وارد كوفه شد . متعه كرد كنيزى را و با او نزد عمر آمد ؛ در حالى كه آبستن بود . از او پرسيد و او اعتراف كرد . و در زمانى بود كه عمر از آن نهى كرده بود . « 1 »
6 - حافظ بن ابى شيبه از نافع نقل كرده است : از ابن عمر دربارهء متعه پرسيدند ، گفت :
حرام است . به او گفتند : ابن عبّاس فتوا به حلال بودن آن مىدهد . گفت : پس چرا زمان عمر لبش را حركت نداد و سخنى در اينباره نگفت . « 2 »
7 - طبرى از جابر نقل كرده است : تا آنكه عمر بن خطاب ايشان را نهى كرد . « 3 »
8 - از سليمان بن يسار از امّ عبد اللّه دختر ابى خيثمه نقل شده است : مردى از شام آمد و وارد بر او شد . گفت : عزوبت سخت فشار آورده بر من . يك زن برايم بياور تا او را متعه كنم .
گفت : او را به زنى راهنمايى كردم . با او ازدواج كرد و چند نفر از مردان عادل را براين زناشويى شاهد گرفت ، آنچه خدا مقدّر كرده و خواسته بود كه بماند ماند . سپس بيرون رفت . عمر بن خطاب از اين قضيّه باخبر شد و فرستاد به سوى من و پرسيد : آيا اين قصه كه به من رسيده راست است ؟ گفتم : آرى . گفت : پس هرگاه آمد مرا خبر كن .
چون آمد عمر را خبر كردم . فرستاد عقب او و گفت : چه موجب شد بر اينكه تو اين كار را كردى ؟ گفت : در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله انجام دادم و آن حضرت ما را نهى نكرد ، تا آنكه خدا او را برد . پس از آن با ابو بكر بوديم او هم ما را منع نكرد تا از دنيا رفت . آنگاه با تو ، به ما دربارهء آن نهى و منعى نرسيده است . عمر گفت : امّا قسم به آن كسى كه جانم در دست اوست ، اگر پيشتر مطلع از نهى من شده بودى هرآينه تو را سنگسار مىكردم .
بيان كنيد تا زناشويى از زناكردن شناخته شود . « 4 »
هامش
حذف كرده است ؛ ابن منظر از عطا « قسم به خدا مثل اينكه من مىشنوم قول او را « الّا شقى » مگر بدبخت » را زياد كرده است .
( 1 ) . فتح البارى : 9 / 141 .
( 2 ) . الدرّ المنثور : 2 / 140 ؛ جمع الجوامع به نقل از ابن جرير .
( 3 ) . كنز العمال : 8 / 293 .
( 4 ) . كنز العمال : 8 / 294 ، از طريق طبرى .