56 - ابو الحسن ! خدا مرا باقى نگذارد در مشكلى كه تو در آن نباشى
از ابن عبّاس نقل شده است : بر عمر بن خطاب قضيهاى پيشآمد كه برخاست از آن و نشست و دگرگون شد . اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را جمع نمود و بر آنها عرضه كرد و گفت :
بگوييد به من چه بايد بكنم ؟ همه گفتند : اى امير مؤمنان ! تو پناهگاه و برطرفكنندهاى ، پس عمر غضب كرد و گفت : از خدا بترسيد و صواب را بگوييد كه اعمال شما را اصلاح كند . « 1 » گفتند : اى امير مؤمنان ! از آنچه پرسيدى چيزى نزد ما نيست .
پس گفت : امّا قسم به خدا كه من مىشناسم كسى را كه سرچشمه آن و كاملا به آن آشناست و مىداند پناهگاه كجاست و برطرفكننده كجا است .
گفتند : گويا منظورت علىّ بن ابى طالب است ؟ عمر گفت : به خدا قسم اوست تنها پناه و دادرس ، و آيا هيچ زن آزادهاى مانند او در مهارت ، آورده ؟ برخيزيد نزد او برويم .
گفتند : اى امير مؤمنان ! آيا شما نزد او مىرويد ؟ ! كسى را بفرستيد كه او را پيش شما بياورد .
گفت : هيهات ، او كجا و ما كجا . اينجا شاخهاى از بنى هاشم و شاخهاى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و باقيماندهاى از علم و دانش است كه بايد خدمتش رسيد . در خانه او حكم مىآيد .
پس همه متوجه به آن حضرت شده و او را در چهارديوارى خانهاى يافتند كه مىخواند :
أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً
« 2 » آيا انسان خيال مىكند كه او را به حال خود وامىگذارند بىحساب و آن را تكرار مىكرد و مىگريست . عمر به شريح گفت : بگو به ابى الحسن آنچه را كه براى ما گفتى .
شريح گفت : من در مجلس قضاوت و داورى نشسته بودم . اين مرد آمد و گفت : مردى دو زن را به او سپرده يكى آزاده سنگينمهر ، و ديگرى كنيز . به او گفت : مخارج آنها را بده تا من بيايم .
چون شب گذشت هردو باهم زاييدند . يكى پسر و ديگرى دختر و هردو مدعى هستند كه پسر از من است و دختر را به خاطر ميراث از خود نفى مىكنند .
هامش
( 1 ) . احزاب 33 / 7 .
( 2 ) . قيامت 75 / 36 .