همواره تو برطرفكننده هرشبهه و آشكاركنندهء هرحكمى هستى . « 1 »
58 - اجتهاد خليفه در حدّ كنيز
از يحيى بن حاطب نقل شده است : حاطب از دنيا رفت . پس بردگانى كه نماز خوانده و روزه گرفته بودند را آزاد كرد و كنيزى داشت اهل نوبيه كه نماز خوانده و روزه گرفته بود و او اعجميه بىسوادى بود . مراعات نكرد تا آنكه او را آبستن كرد و او بيوه بود . نزد عمر رفت و بازگو كرد . عمر گفت : هرآينه تو مردى هستى ، كار خوبى نكردى . پس اين جمله او را ترسانيد . عمر به سوى آن كنيز فرستاد و گفت : آيا آبستن شدى ؟ گفت : بلى ، از مرغوشى به دو درهم . عمر گفت : پس هرگاه آن ظاهر شد آن را كتمان نكن . گويد : و برخورد كرد با على عليه السّلام و عثمان و عبد الرحمن بن عوف پس گفت : بگوييد به من چه كنم و عثمان نشسته بود ، پس دراز كشيد . على عليه السّلام و عبد الرحمن گفتند : حدّ بر او واقع شده .
گفت : اى عثمان ! تو بگو . گفت : برادران تو به تو گفتند . گفت : تو بگو . گفت : مىبينم كه او شروع كرد به جارىكردن حد و اندازه آن را نمىدانست و حد را كسى جارى مىكند كه احكام آن را بداند .
پس گفت : راست گفتى ، راست گفتى ، قسم به آن كسى كه جانم در دست اوست ! حد نيست مگر بر كسى كه حدّ را بداند . عمر او را صد شلاق زد و يك سال تبعيد كرد . « 2 »
بيهقى گويد : شيخ رحمه اللّه گفته : حدّ آن سنگسار بود . مثل آنكه عمر آن را از او دفع كرد به دليل شبههء ناشى از نادانى و به عنوان تعزير و تأديب شلاقش زد و تبعيدش نمود .
امينى گويد : من نمىگويم كه امر در مسأله دائر بين دو امر است يا ثبوت حد و آن سنگسار است و يا دفع حد به سبب شبهه و باز گذاردن راه زن آبستن ، و قول به فصل عقيدهاى است كه خارج از لسان و منطق شرع است ، و جز اين نيست كه آنچه بيهقى ديده
هامش
( 1 ) . كنز العمال : 3 / 179 .
( 2 ) . كتاب الأم ، شافعى : 1 / 135 ؛ اختلاف الحديث ، شافعى حاشيهء الأم : 7 / 144 ؛ سنن ، بيهقى : 8 / 238 و ابو عمر قسمتى از آن را در العلم 148 آورده است .