اوضاعشان پراكنده و پريشان شد . شنيد اين را شاهى از شاهان فارس كه به او " دقيانوس " مىگفتند و او ستمكارى كافر بود . با لشكريانى آمد تا وارد ( افسوس ) شد . آنجا را پايتخت و مركز كشور خود قرار داد و در آن كاخى بنا كرد .
يهودى از جا جست و گفت : اگر شما آگاهى از آن كاخ ، براى من تعريف كن و مجالس و نشيمنگاه آن را بگو ؟
فرمود : اى برادر يهودى ! در آنجا قصرى از سنگ مرمر بنا كرد كه طول و عرض آن يك فرسخ بود و در آن چهار هزار ستون از طلا قرار داد و هزار قنديل از طلا كه زنجيرهاى آن از نقره بود كه هرشب به روغنهاى خوشبو روشن مىشد ، و براى شرق مجلس صد و هشتاد نيرو قرار داد . و همينطور براى غرب مجلس و خورشيد از اوّل طلوعش تا هنگام غروبش در مجلس مىگرديد هرطورى كه دور مىزد ، و در آنجا تختى از طلا قرار داده بود طولش هشتاد زرع و عرضش چهل زرع ، به جواهر زينت شده بود و در سمت راست آن تخت هشتاد كرسى از طلا قرار داده و بر آن اسقفهاى بزرگ نشانيده و نيز هشتاد كرسى از طلا از سمت چپ نصب كرده و بر آن پهلوانان و قهرمانانش را نشانيده .
آنگاه خودش بر تخت نشست و تاجى بر سر گذاشت . يهودى حركتى كرد و گفت اى على ! اگر تو دانائى مرا خبر بده كه تاج او از چه بود ؟ فرمود : اى برادر يهودى ! تاجش از طلا ريخته شده بود كه براى آن ( 9 ) ركن بود و بر هرركنى لؤلؤيى بود كه مىدرخشيد ؛ چنانچه چراغ در شب تاريك مىدرخشد و روشن مىكند . پنجاه غلام از پسران انتخاب كرده بود كه كمربندشان از حرير سرخ و شلوارشان از ابريشم سبز بود و بر سر آنان تاج و بر بازويشان بازوبند و بر پايشان خلخال و به هريك عمودى از طلا داده و آنها را بر پشت سر خود گمارده بود ، و شش نفر از جوانان از فرزندان دانشمندان را انتخاب كرده و آنها را وزير خود قرار داده بود . هيچكارى را بدون آنها انجام نمىداد سه نفر آنها را سمت راست و سه نفر را از طرف چپ خود قرار داده بود .
يهودى باز جنبشى كرد و گفت : اى على ! اگر راستگو هستى پس به من بگو اسم آن
الغدير ( فارسى ) — صفحة 194
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص١٩٤