تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
شش نفر چه بود ؟ على عليه السّلام فرمود : به من خبر داد حبيب من محمّد صلّى اللّه عليه و آله آنهايى كه از طرف راست او بودند نام‌هايشان چنين بود : تمليخا ، مكسلمينا ، محسلمينا و آنهايى كه طرف چپ او بودند : مرطليوس ، كشطوس ، سادنيوس بود و دقيانوس در تمام كارها با آنها مشورت مىكرد . و او در هرروزى در صحن خانه‌اش مىنشست و مردم نزد او جمع مىشدند از در قصرش ، سه نفر خدمتكار وارد مىشد كه در دست يكى از آنها جامى از طلا پر از مشك بود و در دست دومى جامى از نقره پر از گلاب و بر دست سومى پرنده بود . فرياد مىزد به آن پرنده ، پرواز مىكرد و بر ظرف گلاب مىنشست و در آن گلاب پرپر مىزد و با بال و پرش گلاب را بر مجلسيان مىافشاند . پس از آن‌دو مرتبه بر آن داد مىزد ، پس مىپريد بر ظرف مشك و در آن نيز پروبال مىزد و آنچه در آن بود با بال و پرش بر مردم مىافشانيد و بار سوم بر آن داد مىزد ، پرواز مىكرد و بر تاج پادشاه مىنشست . پر و بالش را تكان مىداد بر سر شاه و آنچه از مشك و گلاب مانده بود نثار مىكرد . پس پادشاه سى سال در كشورش بدون اينكه هيچ ناراحتى به او برسد از درد سر و تب و آب دهان و تف و خلط سينه‌اى ، فرمانروايى كرد . چون اين را از خودش ديد ستمگرى و سركشى و تكبر را آغاز ، و شروع به گناه نمود و ادعاى خدايى كرد از غير خداى تعالى و سران و چهره‌هاى قومش را به اين مطلب فرا خواند . هركس كه پذيرفت به او بخشش‌ها نمود و خلعت‌ها داد و هركس كه نپذيرفت و پيروى نكرد ، او را كشت . مردم به تمامى او را اجابت كردند . در كشور او زمانى ماندند و او را از غير خدا مىپرستيدند . پس در يكى از روزهاى عيدى كه بر تختش نشسته بود و تاج بر سر داشت برخى از اسقف‌هايش آمده و به او خبر دادند كه سربازان ايرانى برايش نقشه كشيده و مىخواهند او را بكشند . به شدّت از اين خبر غمگين شد تا اينكه تاج از سرش افتاد و خودش هم از تخت سرنگون شد . يكى از جوانانى كه طرف راستش ايستاده بود و مرد فهميده و عاقلى بود ، به او تمليخا گفته مىشد در فكر فرو رفت و با خود گفت : اگر اين