تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
دوست داريد موجود است ، و لكن من چهره‌هاى شما را صورت شاهان مىبينم و گمان نمىكنم شما را ، مگر فرارى ؟ سرگذشت خود را به من خبر دهيد . گفتند : اى مرد ! ما داخل دينى شديم كه دروغ براى ما حلال نيست . آيا صداقت و راستى ما را نجات مىدهد ؟ گفت : بلى . قصهء خود را به او گفتند . چوپان ، خود را به قدم‌هاى آنها انداخت و بوسيد و گفت : در دل من هم افتاده آنچه در دل‌هاى شما واقع شد . صبر كنيد در اينجا تا من گوسفندان را به صاحبانش رد كنم و نزد شما برگردم . توقف كردند براى او تا آنكه گوسفندان را رد كرد و دوان دوان آمد . سگ او هم عقب او آمد . يهودى برخاست ، ايستاد و گفت : اى على ! اگر تو دانايى ، مرا خبر بده كه سگ او چه رنگى داشت و اسمش چه بود ؟ فرمود : اى برادر يهودى ! حبيب من محمّد صلّى اللّه عليه و آله مرا خبر داد كه سگ ابلق و اسمش قطمير بود . گويد : چون جوانان ، آن سگ را ديدند يكى از ايشان به ديگر گفت : ما مىترسيم اين سگ ما را به پارس كردنش رسوا كند . اصرار كردند كه با سنگ او را طرد كنند و از خود دور نمايند . چون اصرار آنها را ديد كه با سنگ او را دور مىكنند بر دو پايش نشست و دراز كشيد و به زبان فصيح و شيرين گفت : چرا مرا دور مىكنيد و حال آنكه من شهادت مىدهم ان لا إله الّا اللّه وحده لا شريك له ، مرا واگذاريد تا شما را از دشمنتان پاسبانى كنم و به اين كار به خداى سبحان تقرب پيدا نمايم . او را رها كردند و گذشتند . چوپان آنها را از كوهى بالا برد و به بلندترين غار فرود آورد . يهودى باز تكانى خورد و گفت : اى على ! اين كوه چه بود و نام اين غار چيست ؟ امير المؤمنين على عليه السّلام فرمود : اى برادر يهودى ! اسم اين كوه « ناجلوس » و اسم اين كهف « وصيد » بود و بعضى « خيرم » گفته‌اند . گفت : در جلوى غار درختان ميوه‌دار و چشمه آب گوارايى بود . از ميوه‌جات آن خورده و از آبش نوشيدند و تاريكى شب آنها را فراگرفت . به غار پناه بردند و سگ هم بر در غار زانو بر زمين زده دستش را كشيد . و خداوند به فرشتهء مرگ فرمان داد كه ارواح آنها را قبض كند و خدا به هريك از آنها