تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
دقيانوس خدا بود چنانچه خيال مىكند ، هرآينه محزون نمىشد و خواب نمىرفت و بول و غايط از او نمىآمد ؛ زيرا اينها از صفات خدا نيست . و اين شش نفر هرروز منزل يكى از اقران و همقطاران خود بودند و آن روز نوبت تمليخا بود و آن روز منزل او آمده و خوردند و نوشيدند ؛ امّا تمليخا هيچ غذا و آب نخورد ، گفتند : اى تمليخا ! براى چه نمىخورى و نمىنوشى ؟ گفت : اى برادران ! در قلب من خاطره‌اى آمده كه مرا از خوردن و نوشيدن بازداشته است . گفتند : چيست اى تمليخا ! گفت : فكرم را اين آسمان به كار انداخته و گفتم كه چه‌كسى آن را مسقّف و مرتفع كرده است ، بدون بستگى از بالايش و يا ستونى از زيرش ؟ كه در آن خورشيد و ماه را به جريان انداخته و كه آن را به ستارگان تزئين كرده است ؟ سپس دربارهء زمين فكر نموده‌ام از گسترش آن بر روى درياى ژرف و كه آن را حبس نموده و بسته است به كوه‌هاى بلند تا آنكه مضطرب نشود ؟ آنگاه دربارهء خودم انديشه‌ام را به جولان درآورده و گفتم : چه كسى مرا از شكم مادر كه جنينى بودم بيرون آورد ؟ و مرا تغذيه و تربيت نمود ؟ به درستى كه براى همهء اينها آفريدگار و مدبّرى غير از دقيانوس پادشاه است . پس آن پنج نفر جوان خود را به قدم‌هاى تمليخا افكنده و بوسيدند و گفتند : اى تمليخا ! در دل‌هاى ما آنچه در قلب تو افتاده واقع شده است . پس فرمان بده بر ما چه كنيم ؟ گفت : اى برادران ! من براى خودم و براى شما چاره‌اى نمىيابم جز فراركردن از دست اين ستمكار به سوى خداوند آسمان و زمين . پس رأى چنان است كه ديدم . پس تمليخا از جا جست و خرمايى به سه درهم فروخت و پول آن را در لباسش نهان ساخت و اسب‌هايشان را سوار شدند و از شهر بيرون رفتند . چون به اندازهء سه ميل از شهر دور شدند ، تمليخا گفت : اى برادران ! ملك دنيا از دست ما رفت و حكومت آن از ما زايل شد . از اسب‌هايتان فرود آييد و بر روى پاهايتان راه رويد ؛ شايد خداوند براى امر شما فرج قرار دهد . از مراكبشان پياده شدند و هفت فرسخ پياده رفتند تا از پاهايشان خون جارى شد . چون‌كه ايشان به پياده‌روى عادت نداشتند . مرد چوپانى جلوى ايشان آمد . به او گفتند : آيا نزد تو شربت آب يا شيرى هست ؟ گفت : پيش من آنچه
الغدير ( فارسى ) — صفحة 196 | الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني) / واحدى