46 - خليفه و عدهاى از علماى يهود
وقتى كه عمر بن خطاب متولى امر خلافت شد ، عدّهاى از علماى يهود نزد او آمده و گفتند : اى عمر تو و رفيقت بعد از محمّد ولى امرى ، و ما مىخواهيم از تو سؤال كنيم از خصالى كه اگر به ما خبر دادى ، مىدانيم كه اسلام حق است و محمّد هم پيامبر ، و اگر خبر ندادى مىفهميم كه اسلام باطل و محمّد هم پيامبر نبوده است .
عمر گفت : هرچه به خاطرتان مىرسد بپرسيد :
گفتند : به ما خبر بده كه قفلهاى آسمانها چيست ؟ كليد آسمانها چيست ؟ قبرى كه صاحبش را سير داد چه بود ؟ كسى كه قومش را ترسانيد ، نه از جن بود و نه از آدميان ، كيست ؟ پنج چيزى كه روى زمين راه رفتند و در رحم و شكمى به وجود نيامدند كيانند ؟
درّاج در صدايش چه مىگويد ؟ خروس در فريادش چه مىگويد ؟ اسب در شيههاش چه مىگويد ؟ قورباغه در آوايش چه مىگويد ؟ الاغ در عرعرش چه مىگويد ؟ هدهد در خواندنش چه مىگويد ؟
عمر سرش را به زمين انداخت ، گفت : عيبى براى عمر نيست وقتى سؤال مىشود از چيزى كه نمىداند ، بگويد من نمىدانم و اينكه سؤال شود از چيزى كه نمىداند .
يهودىها از جا پريده و گفتند : ما گواهى مىدهيم كه محمّد پيامبر نبوده و اسلام باطل است .
پس سلمان از جا جست و به يهوديان گفت : كمى صبر كنيد . سپس به سوى علىّ بن ابى طالب عليه السّلام رفت تا بر آن حضرت داخل شد و گفت : اى ابو الحسن ! به داد اسلام برس ؟
فرمود : مگر چه شده است ؟ جريان را گفت . حركت كرد در حالى كه در لباس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مىخراميد ، تا وارد مسجد شد . چون عمر نگاهش به او افتاد از جا بلند شد و دست به گردن او انداخت و گفت : اى ابو الحسن ! تو براى حلّ مشكلات دعوت مىشوى . آن حضرت رو به يهود كرده فرمود : هرچه مىخواهيد بپرسيد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مرا هزار باب علم آموخت كه از هربابى ، هزار باب ديگر مفتوح مىشود . از آن حضرت از مسايل سؤال كردند .