تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
خوب نگاه كنيد . نگاه كردند تا آنكه يقين كردند . ابو بكر پايين آمد تا مغيره از خانه زن بيرون آمد . به او گفت : كار تو آن بود كه دانستم ، پس از ما دور شو . و رفت تا با مردم نماز ظهر بخواند . پس ابو بكر نگذاشت و او را منع كرد و به او گفت : به خدا قسم ، نبايد به ما نماز گزارى و حال آنكه كردى آنچه كردى ؟ مردم گفتند : بگذاريد نماز گزارد كه او فرماندار است و بنويسيد اين قضيّه را به عمر . براى او نوشتند . پاسخ آمد كه همه شهود و مغيره نزد او بيايند . مصعب بن سعد گويد : عمر بن خطاب نشست و مغيره و شهود را خواست . ابو بكرة جلو رفت ، عمر گفت : آيا او را ميان ران زن ديدى ؟ گفت : آرى ، به خدا قسم ! مثل اينكه جاى آبله ران او را مىديدم . مغيره به او گفت : خوب بادقت نگاه كردى . گفت : آيا عملى كه خدا تو را بدان خوار و رسوا نمايد ، هنوز ثابت نشده ؟ عمر به او گفت : نه به خدا قسم او را حد نمىزنم تا شهادت ندهى به اينكه ديدى او را همانند ميل كه داخل در سرمه دادن مىشود . گفت : آرى ، شهادت مىدهم براين . عمر به او گفت : مغيره برو كه يك چهارم تو رفت . سپس نافع را طلبيد . به او گفت : بر چه شهادت مىدهى ؟ گفت : همانند شهادت ابو بكرة . گفت : نه ، حتى شهادت مىدهى كه او دخول مىكرد در او مانند داخل شدن ميل در سرمه‌دان . گفت : بلى ، تا آنكه رسيد تا آخرش . گفت : مغيره برو كه نصفت رفت . آنگاه سومى را خواست . گفت : به چه شهادت مىدهى ؟ گفت : همچنانكه دو رفيقم شهادت دادند . گفت : مغيره برو كه سه چهارمت رفت . سپس عمر به زياد نوشت . بر عمر وارد شد . چون او را ديد برابر او در مسجد نشست و سران مهاجر و انصار دور او جمع شدند . مغيره گفت : سخنى دارم كه آن را به صابرترين مردم مىگويم . چون عمر او را ديد روبرو مىآيد ، گفت : من مردى را مىبينم كه هرگز خدا بر زبان او مردى از مهاجرين را خوار نكند ؟ گفت : اى امير مؤمنين ! امّا به درستى كه حق همان است كه آنها تحقيق كردند . پيش من اين نيست و لكن من مجلس زشتى را ديدم و صداى ناله و نفس زدن را شنيدم و او را ديدم كه روى شكم امّ جميل بود . گفت : آيا ديدى كه مانند ميل در سرمه‌دان دخول مىكند ؟ گفت : نه .