تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
احكام است . اگر براى او نادانى در چيزى از آنها جايز بوده يا شك يا حاجت و نياز به تثبيت‌كردن بوده ، جايز است كه مشورت كند زمانى كه كسى را نيابد كه از او سؤال كند تا در پاسخ گيج نشود و صاحب سؤال گرفتار نگردد و يا حكم الهى معطّل نماند . آيا نمىشنوى قول عمر را كه مىگفت : اللّه اكبر ، اگر اين حكم را نشنيده بودم به غير اين عمل مىكردم يا ، نزديك بود كه ما به رأى خودمان حكم كنيم .

39 - رأى خليفه درباره دزد

از عبد الرحمن بن عائذ نقل شده است : مردى دست و پا بريده را نزد عمر آوردند كه باز دزدى كرده بود . عمر فرمان داد كه پايش را قطع كنند . على عليه السّلام فرمود : البتّه كه خداوند عزّ و جلّ مىفرمايد :
إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ . .
. « 1 » « جز اين نيست كيفر كسانى كه محاربه مىكنند با خدا و پيامبر او » امّا دست‌وپاى اين مرد بريده شده ، سزاوار نيست كه پايش قطع شود . او را واگذار كه پايه ندارد كه بر آن راه رود ، يا او را تعزير كن و يا اينكه او را زندانى نما . او را زندانى كرد « 2 » .

40 - اجتهاد خليفه در پيشكشى ملكه روم

قتاده گويد : عمر سفيرى به سوى پادشاه روم فرستاد . امّ كلثوم كه همسر عمر بود دينارى قرض كرد و عطرى خريد و آن را در شيشه‌اى قرار داده و با سفير براى زن پادشاه روم فرستاد . چون عطر به او رسيد ، براى امّ كلثوم مقدارى از جواهرات فرستاد و به سفير گفت : اينها را براى همسر عمر ببر . چون به امّ كلثوم رسيد آن را بر روى فرش خالى كرد . عمر وارد شد و گفت : اين چيست ؟ او را خبر داد . عمر جواهر را برداشت و آن را به مسجد آورد و فرياد زد ! الصلاة جامعه ، يعنى : همه مردم حاضر شوند . چون مردم جمع شدند آنها را خبر داد و جواهر را به آنها نشان داد و گفت : شما در اين چه مىبينيد ؟
هامش
( 1 ) . مائده 5 / 33 . ( 2 ) . سنن الكبرى ، بيهقى : 8 / 274 ؛ كنز العمال : 3 / 118 .