تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
و در عبارت ديگر ، گفت : او را ديدم كه پاهاى امّ جميل را بلند كرده و دو بيضه‌اش ميان ران او رفت‌وآمد مىكند و حركت سختى را ديدم و نفس زدن بلندى را شنيدم . و در تعبير طبرى گويد : ديدم ميان دو پاى زنى نشسته و ديدم پاهاى خضاب شده را كه به‌هم مىخورد و دو تا ما تحت و مقعد نمايان شده را و نفس زدن شديدى را شنيدم . پس به او گفت : آيا او را ديدى كه دخول مىكند و بيرون مىآيد مثل ميل در سرمه دان ؟ گفت : نه ، عمر گفت : اللّه اكبر ، برخيز و ايشان را بزن . بلند شد به‌طرف ابو بكرة رفت و او را هشتاد تازيانه زد و باقى را هم زد و گفت « زياد » او را خوشحال نمود و سنگسار كردن مغيره را ترك نمود . ابو بكرة بعد از آنكه شلّاق خورد ، گفت : من شهادت مىدهم به درستى كه مغيره چنين و چنان كرد . عمر خواست او را باز بزند . على عليه السّلام به او فرمود : اگر مىخواهى او را بزنى رفيقت را رجم كن و او را از اين عمل نهى كرد « 1 » . امينى گويد : اگر خليفه عدالتى داشت از حكم اين قضيّه دو مرتبه تصميم به شلاق زدن ابو بكرة نمىكرد . و در صورت شلاق زدن حكم سنگساركردن مغيره از نظر او مخفى نمىماند . و اگر تعجّب مىكنى ، از اشارهء خليفه به « زياد » تعجّب كن ، وقتى كه آمد براى كتمان شهادت با اين قول : به درستى كه مردى را مىبينم كه هرگز خدا بر زبانش مردى از مهاجرين را خوار نمىكند ، يا به گفته او : امّا صورت مردى را مىبينم كه اميد دارم مردى از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به دست او سنگسار نشود و به شهادت او خوار نگردد . « 2 » يا من جوان زيركى را مىبينم كه جز حق نمىگويد ؛ و چيزى را كتمان نكند « 3 » يا به گفته او كه من جوان زيركى را مىبينم كه هرگز جز به حق شهادت نمىدهد ، اگر خدا بخواهد « 4 » . و او اشاره مىكرد به اينكه كسانى كه آن را مقدم داشتند مغرورهايى هستند كه به
هامش
( 1 ) . الاغانى ، ابى الفرج اصفهانى : 14 / 146 ؛ تاريخ ، طبرى : 4 / 207 ؛ فتوح البلدان ، بلاذرى 352 ؛ الكامل ، ابن اثير : 2 / 228 ؛ تاريخ ، ابن خلكان : 2 / 455 ؛ تاريخ ، ابن كثير : 7 / 81 ؛ شرح نهج البلاغه : 3 / 161 ؛ عمدة القارى : 6 / 340 . ( 2 ) . فتوح البلدان ، بلاذرى 353 . ( 3 ) . سنن ، بيهقى : 8 / 235 . ( 4 ) . كنز العمال .