باطل شهادت مىدهند . و به هرتقدير « زياد » فهميد ميل خليفه را به سقوط حدّ از مغيره ، پس جملاتى ادا كرد كه قصور از شهادت نكند ؛ ولى او زبانش از تصريح حقيقت گير كرد ، وقتى كه منتهى به او شد و چگونه اين حال صدق مىكند و حال آنكه ديده مقعد و ما تحت هردو نمايان و دو بيضه مغيره ميان رانهاى ام جميل رفتوآمد مىكند و قدمهاى سنگين او بالا است و صدا و نفس زدن بلند آنها را شنيد و زياد را ديده كه روى شكم ام جميل قرار گرفته و آيا تا اين حد راه فرارى كه ميل در خارج سرمهدان بوده ، يا اينكه آلت مغيره در فرج ام جميل داخل نشده ؟ !
بلى ، در اين قضيّه اجتهادى است كه به اهميّت ساقط شدن در مورد خاص اشاره مىكند ، هرچند كه خليفه خودش به راست بودن قضيهء رسوايى و بدبختى قاطع بود ؛ چنانچه قول او به مغيره از آن خبر مىدهد : به خدا قسم ! گمان نمىكنم كه ابو بكرة دروغ بر تو بسته باشد و تو را نديدم مگر آنكه ترسيدم از آسمان بر من سنگ باران شود . اين حرف را وقتى به او زد كه امّ جميل در موسم حج با عمر برخورد كرد و مغيره هم آنجا بود . عمر از او از ام جميل پرسيد ، مغيره گفت : اين امّ كلثوم دختر على است . عمر به او گفت : آيا تجاهل مىكنى و خود را به نفهمى مىزنى ؟ قسم به خدا گمان نمىكنم كه ابو بكرة به تو دروغ بسته باشد « 1 » .
اى كاش مىدانستم براى چه عمر مىترسيد كه از آسمان سنگ ببارد ؟ آيا براى ساقط كردن حدّى است كه حق بوده ؟ و حاشا اينكه اقامهكننده حق سنگباران شود ؟ يا براى اينكه حكم خدا را تعطيل نموده ؟ يا براى شلّاق زدن شخصى مانند ابو بكره كه او را از نيكان صحابه شمردهاند و از عبادت مثل چوب تير بود ؟ من نمىدانم .
امير المؤمنين عليه السّلام بود كه دست بر دست عمر مىزد ، بنا بر آنچه گمان كرده يا قطع به آن نموده ، ترسيده كه سنگ بر او بارد ، و از اين قول على عليه السّلام ظاهر مىشود : اگر مغيره دست بردارد او را سنگسار مىكنم . يا قول او : اگر مغيره را بگيرم ، او را سنگسار مىكنم « 2 » .
هامش
( 1 ) . الاغانى : 14 / 147 ؛ شرح نهج البلاغة : 3 / 162 .
( 2 ) . الاغانى : 14 / 147 .