و قطعهء ديگرى دارد كه بر زبان سرودگران مىچرخد :
- اى كاش دانستمى كه مرادت چيست ؟ اين قلب نامراد ، از دورىات دردمند است .
- كاش مىدانستم با كدام حسنت مرا اسير خود ساختهاى ؟ با جمالت ؟ يا كمالت ؟ يا با مهر و داد ؟
- و يا مىدانستم كدامين سياهتر است ؟ خالت ؟ يا خط عذارت ؟ يا قلب و فؤاد تو ؟
و يا اين قطعهء ديگرش :
- گفتم به آن كه گلى تحفه آورد و محفل ما از نشاط خندان بود .
- نور دو چشم ، نزد من ، درك آرزوست ، نه فرزندى چون سام و يا حام .
- گفتمش : از سخنچين بپرهيز و به خود راهش مده ، سخنچين بدبخت هيزمكش است .
- از چشم زخم جاسوسانى هراسناكم كه حسودان و دشمنان گسيل مىدارند .
و اين قطعه هم از اوست :
- به جدايى و قهر مكوش كه مايهء تلخكامى و عذاب است .
- خورشيد كه به هنگام غروب زردرو شود ، از بيم فراق است .
و از جمله قطعاتى كه به صاحب بن عباد گسيل داشته ، اين است :
- اى كافى الكفاة ، دولتت جاويد و عزتت بر دوام است و اين چه عظيم نعمتى است ؟
- با نثر خود بر صفحهء كاغذ درّ شاهوار پاشيدى و دگرباره گوهرى منظوم كه رشك ستارگان است .
- گوهرى كه اگر از « جواهر » بود ، واقعا در سلك كشيده مىشد ، ولى « عرض » است و سلكناپذير .
و قطعهاى در ستايش پروين دارد :
- گمان بردم كه پروين هنگامى كه در سياهى شب طالع شد .
- خوشهاى است از لؤلؤ يا دستهاى از گل نرگس .
و نيز اين قطعهء ديگر :
- چون ثريا به جلوه آمد هنگام طلوع فجر .
- گمان بردم از لمعانش كه خوشهاى است از در و گوهر .
الغدير ( فارسى ) — صفحة 148
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص١٤٨