- تلخ و شيرين روزگار تو بودى . هركه كامش تلخ بود ، از قهر تو بود و آنكه شيرين ، از عسلى كه تو در دهانش ريختى .
- به حالى اندر شدى كه نه خود چارهء دشمن توانستى و نه دوست يكرنگت كارى از پيش برد .
- آرى ، مرگ پرجفاترين قاضى است ، ولى اگر يكسان تقسيم شود ، عدالت است .
- آن كه از زندگى تو عبرت گيرد و حق خود بشناسد ، فريب روزگار نخورد و از باطل به شگفت اندر نشود .
- اى پاىبند گورستان كه جگرهاى تفتيده و چشمان اشكبار ، حق ترا ادا نكردهاند .
- اگر مرگ هلاكتبارت فدايى مىگرفت ، خون دلم و تمام خاندانم را فداى تو مىكردم .
- چه شد كه روزگارم با فقدان تو چون نيمروز ، در تبوتاب است ، با آنكه در كنارت چون عصر طربناك بود ؟
- پيش از اين با مدح و ثناخوانىات ، جامهء فخرى بر تن داشتم كه دامنش بر خاك مىكشيد .
و در همين قصيده گفته است :
- گمان مبر ، با آنكه طالع سعد فرزندت تابان است ، اختر ديگران در برج طالعت فروزان شود .
- بعد از تو ميهمانان و زائران ، سيماى نكويش را با ميمنت پذيرا شدند ؛ البته ، در ماه تابان از خورشيد رخشان نشانههاست .
- اى سعد ! نيك رفتار باش و بار سنگين پدر را بر دوش بكش ، تا توان دارى و دگرانت اطاعت كنند .
- من آنم كه با گريه و ناله ترا خرسند كنم و در آنچه گويم و سرايم ، ترا مسرور سازم .
شاعر ما ابو العباس ضبى خود شعرى لطيف و قريحهاى نمكين دارد ، از جمله گويد :
- اى سرور من ! لختى با اسيران كويت مدارا كن . همانا نگاه مستت جانها را مفتون ساخته است .
- و عقلها ربوده است و ندانيم واقعا جام شراب است كه مىنوشيم يا جادوى فتان .
الغدير ( فارسى ) — صفحة 147
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص١٤٧