در زندان به خليفه نوشت :
- جدّ تو عبد اللّه [ ابن عبّاس ] بهترين پدر براى دو فرزند نيكوى على ، حسن و حسين بود .
- هر سر انگشتى از كف دست را كه سستى برسد ، به سر انگشت ديگر نيز رسيده است .
هنگامى كه شعرش به خليفه رسيد ، كفالت او را پذيرفت و آزادش كرد . آنگاه ابو على او را ديد و گفت : مىبينم به وطن مألوفت و به سوى برادران محبوبت بازمىگردى . گفت :
اى ابو على ، برادران ، جوانى و دوستان هم رفتند و اين شعر را خواند :
- گيرم كه در روزگار تا ابد ماندم و به آنچه از مال و فرزند مىخواستم رسيدم .
- چه كسى مىتواند مرا به ديدار دوستانم برساند و جوانى از دست رفتهام را بازگرداند ؟
- بعد از فراق آنها ديگر اندوه از دلم فاصله نمىگيرد تا ميان روح و جسمم جدايى افكند . « 1 »
از نمونهء اشعار اوست :
- ميان وصى و مصطفى پيوند نسبى است كه بزرگىها و ستايشها را در نظر مجسم مىسازد .
- هردو مانند خورشيد روز در فلك ، با استوارى و نيكى به گردشند .
- و مانند پيمودن مسير خورشيد ، او از پشت پدرانى بزرگ و پاكيزه ، به رحم بانويى كه داراى پدرانى پاكيزه است ، منتقل شده است .
- نزد عبد اللّه از هم جدا شدند و بعد از پيغمبر با كمال استحكام بههم پيوستند .
- پروردگار عرش كه عالم ذر را خلق كرد ، از آندو نورى جاودان در زمين پديدار فرمود .
- نورى كه هنگام بعثت از آن شاخهها برآمد كه دين را تأييد كرد .
- جوانانى كه چون شمشيرهاى هندىاند و هنگام افتخارات ، پدران گرامى آنان مايهء افتخارند .
- مردمى كه آثار سرورى در چهرههاشان مىدرخشد و هنگام بزرگمنشى درخشش آن بالا و پايين را روشن مىكند .
هامش
( 1 ) . مروج الذّهب : 2 / 323 ؛ انوار الربيع 481 .