تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 567

مساهمون:

ص٥٦٧
و چون به او خبر رسيد كه روميها گفته‌اند : ما كسى را اسير نكرديم كه لباسش را در نياورده باشيم ، مگر ابو فراس را ، مفتخرانه گفت : - مىبينم ترا كه چشمانت از باريدن سرشك بازايستاده است و خوى صبر به خود گرفته‌اى آيا تحت تأثير امر و نهى هوا قرار نمىگيرى ؟ - بلى من مشتاقم و حرارت عشق دارم ، ولى كسى چون من اسرارش فاش نمىشود . - هنگامى كه شب مرا فراگرفت دست عشقم گشوده آمد و سرشكى آميخته به كبر از ديدگانم فروريخت . - گويا در درونم آتشى شعله‌ور گشته كه عشق و انديشه آن را بر مىافروزد . و در ادامه گويد : - وقتى من اسير شدم ، دوستانم هنوز خلع‌سلاح نشده بودند . اسبم كره‌اى نوپا و صاحبش بىتجربه نبود . - ولى هنگامى كه براى شخص قضايى مقدر باشد ، ديگر خشكى و دريا نتواند او را نگهداشت . - دوستانم به من گفتند : يا فرار يا مرگ ، گفتم : اين دو امرى است كه شيرين‌تر آن‌دو ، تلخ‌تر آنهاست . - ولى من ، در آن راهى كه برايم عيب نداشته باشد ، گام مىنهم و از اين دو امر بهترش كه اسارت باشد ، مرا كافى است . - به من مىگويند : سلامت را به مرگ فروختى ، به آنها گفتم : به خدا سوگند ، از اين كار زيانى نديده‌ام . - مرگ قطعى است ، آنچه ترا بلندمرتبه مىكند ، برگزين كه انسان نكونام هرگز نميرد . - خير از آن كسى كه مرگ را با ذلت به تأخير اندازد ، نيست ، چنان كه عمروعاص روزى با كشف عورتش ، مرگ را عقب انداخت . - بر من منت نهند كه لباس برايم گذاشته‌اند ، ولى من لباسى پوشيده‌ام كه از خونهاشان سرخ‌رنگ است .
الغدير ( فارسى ) — صفحة 567 | الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني) / واحدى