و چون به او خبر رسيد كه روميها گفتهاند : ما كسى را اسير نكرديم كه لباسش را در نياورده باشيم ، مگر ابو فراس را ، مفتخرانه گفت :
- مىبينم ترا كه چشمانت از باريدن سرشك بازايستاده است و خوى صبر به خود گرفتهاى آيا تحت تأثير امر و نهى هوا قرار نمىگيرى ؟
- بلى من مشتاقم و حرارت عشق دارم ، ولى كسى چون من اسرارش فاش نمىشود .
- هنگامى كه شب مرا فراگرفت دست عشقم گشوده آمد و سرشكى آميخته به كبر از ديدگانم فروريخت .
- گويا در درونم آتشى شعلهور گشته كه عشق و انديشه آن را بر مىافروزد .
و در ادامه گويد :
- وقتى من اسير شدم ، دوستانم هنوز خلعسلاح نشده بودند . اسبم كرهاى نوپا و صاحبش بىتجربه نبود .
- ولى هنگامى كه براى شخص قضايى مقدر باشد ، ديگر خشكى و دريا نتواند او را نگهداشت .
- دوستانم به من گفتند : يا فرار يا مرگ ، گفتم : اين دو امرى است كه شيرينتر آندو ، تلختر آنهاست .
- ولى من ، در آن راهى كه برايم عيب نداشته باشد ، گام مىنهم و از اين دو امر بهترش كه اسارت باشد ، مرا كافى است .
- به من مىگويند : سلامت را به مرگ فروختى ، به آنها گفتم : به خدا سوگند ، از اين كار زيانى نديدهام .
- مرگ قطعى است ، آنچه ترا بلندمرتبه مىكند ، برگزين كه انسان نكونام هرگز نميرد .
- خير از آن كسى كه مرگ را با ذلت به تأخير اندازد ، نيست ، چنان كه عمروعاص روزى با كشف عورتش ، مرگ را عقب انداخت .
- بر من منت نهند كه لباس برايم گذاشتهاند ، ولى من لباسى پوشيدهام كه از خونهاشان سرخرنگ است .
الغدير ( فارسى ) — صفحة 567
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٥٦٧