از غلافها بيرون بكشند « 1 » اين قصيده در مقابل قصيدهء ابن سكرهء عباسى سروده شده و اول آن قصيده اين است :
بنى علىّ دعوا مقالتكم * لا ينقص الدرّ وضع من وضعه
امير ابو فراس را قصيدهء هائيهاى است كه در آن اهل بيت را مدح و از غدير ياد كرده است و آن قصيده اين است :
- من خاطرهء روزى را كه در پهنهء خانه جذبهاى داشتم ، در همه عمرم از ياد نمىبرم .
- روزگارى بود كه دوران عمرم را با جوانانى مىگذراندم كه زمانه جلوهء خود را از فروغ آنان مىگرفت .
- گويا چهرههاشان پرتو روز را تشكيل مىداد و گويا چهرهشان ستارگان تيره شبها بود .
- باريكاندام و خوشتركيبى كه در حسن استوارى چون شاخ درخت بود و چشمانش در نظرافكنى چون آهو .
- به او ساغرى را تعارف مىكرديم كه در تاريكيها ، چون چراغ ، از صفا مىدرخشيد .
- در شبى كه از وصالش زيبايى گرفته بود ، گويا شب در زيبايى ، چهرهاى محبوب داشت .
- و گويا در آن شب ستارهء ثريا چون كف دستى است كه محبوب را نشان مىدهد .
- و يا با چهرهء نيمه روشنش ، تبسمكنان او را با دست به بالا فرامىخواند .
- آهو چهرهاى كه اگر مرواريدى بر گونهاش بگذرد ، با نگاهى از گوشه چشم ، رنگ خون به خود مىگيرد .
- اگر من عشق او را نمىداشتم ، يا مىخواستم كه همهء دوستدارانش از جهانيان هلاك شوند .
- از قرب وصال او چنان محروم ماندم كه حسين از آب محروم ماند ، با اينكه آن را مىديد .
- هنگامى كه گفت آبم دهيد و به جاى نوش آب گوارا ، او را از دم نيزه و شمشير سيراب كردند .
هامش
( 1 ) . فنونى در كشكول خود و ابو على در رجال خود 349 اين داستان را آوردهاند .