كرده كه گفت : من با على عليه السّلام در زمين بابل مىگذشتيم . وقت نماز عصر فرارسيد . ما به هرجا مىرسيديم ، آنجا را از جاهاى ديگر وسيعتر مىيافتيم ، تا رسيديم به جايىكه بهتر از آن نديده بوديم . خورشيد مىرفت تا غروب كند . على فرود آمد و من با او فرود آمدم ، آنگاه او دعا كرد و خورشيد به اندازهء گزاردن نماز عصر بازگشت ، ما نماز عصر را خوانديم و سپس خورشيد غروب كرد . « 1 »
و تعبير كسى كه براى سپاه آب چشمه برآورد ، اشاره به روايت نصر بن مزاحم است كه به اسنادش از ابو سعيد تيمى تابعى ، معروف به عقيصا روايت كرده كه گفت : ما با على در راهش به سوى شام در حركت بوديم ؛ وقتى با عبور از نخلستانها به پشت كوفه رسيديم ، مردم تشنه و محتاج آب شدند . على عليه السّلام ما را آورد تا به سنگى كه از زمين بيرون زده بود ، رسيديم . گويا بزى به انتظار نشسته بود . دستور داد آن را از بن كنديم ، آنگاه آبى از آن بيرون زد كه همه از آن نوشيدند و سيراب شدند . آنگاه دستورى به ما فرمود و ما انجام داديم و مردم به سير خود ادامه دادند . همينكه مقدار كمى دور شديم ، على عليه السّلام گفت : آيا بين شما كسى هست كه جاى اين آبى را كه از آن نوشيديد ، بداند ؟ گفتند : بلى يا امير المؤمنين ! فرمود : برويم آنجا . آنگاه گروهى از ما سواره و برخى پياده بدانجا رفتيم و آنقدر راه پيموديم تا به جايى كه فكر مىكرديم آب آنجا بود ، رسيديم . « 2 »
گويد : در جستجوى آن سنگ هرچه كاوش كرديم ، چيزى نيافتيم و چون از يافتن ناتوان شديم ، به ديرى كه در نزديكى ما بود رفته ، پرسيديم : آبى كه در نزديكى شماست ، كجاست ؟ گفتند : در اين نزديكى آبى وجود ندارد . گفتيم : هست ، ما از آن نوشيدهايم . گفتند : شما از آن نوشيدهايد ؟ گفتيم : بلى . ديرنشين گفت : اين دير ساخته نشده مگر به خاطر آن آب ، و كسى جز پيامبر يا وصى پيامبر آن را استخراج نمىكند . « 3 »
اين هم بخشى از قصيدهء طائيهء زاهى :
- او نسبت به اوصياى پيامبران ديگر ، خاتم آنهاست و توحيد به بركت وجود او در ميان
هامش
( 1 ) . كتاب صفين ( چاپ مصر ) 152 .
( 2 ) . همان 162 .
( 3 ) . تاريخ بغداد : 12 / 305 .