اشعارى گفته كه از بليغترين و جانگدازترين مرثيههايى است كه پدرى در سوك پسرانش سروده است . در مرگ فرزند متوسّطش اشعار داليهء مشهور خود را سرود كه از جملهء آنها دو بيت زير است :
- كبوتر مرگ پسر متوسّطم را فراخواند . به خدا سوگند نمىدانم چرا ميانهء گردنبند را برگزيد ؟
- درست همان موقع كه از نگاههايش بوى خير و نيكى مىتراويد و از حركاتش بلوغ و رشدش را در مىيافتم .
و از اشعار اوست كه در توصيف بيمارى فرزند سروده :
- درنگ او ميان گاهواره تا لحد كوتاه شد ، هنوز دوران گاهواره را فراموش نكرده بود كه به لحد درماند .
- خونريزى آنچنان بر او فشار آورد كه سرخى چهرهء گلفامش به زردى زعفران مبدّل شد .
- او بر روى دست اين و آن جان مىسپرد و چنان آب بدنش گرفته شد كه گياه رند « 1 » خشك مىگردد .
در دنبالهء همين شعر به دو برادر ديگر محمد اشاره كرده ، گويد :
- اى محمد ! آنچه را گمان مىرفت تسلّاى خاطرم را فراهم آرد ، بيشتر موجب برانگيختن اندوهم شد .
- اين دو برادرت كه به جا ماندهاند ، مىبينم كه آتشزنهء هراندوه و مصيبتاند .
- هنگامى كه با يكى از بازيهاى كودكانهات سرگرم مىشوند ، غافلند از آنكه آتش بر دلم مىزنند .
- بنابراين ، وجود اين دو كودك مايهء تسلّى من نيست ؟ بلكه بيشتر اندوه مرا بر مىانگيزند و من تنها در آتش بدبختى مىسوزم .
اما از مرثيهء فرزند ديگرش هبة اللّه چنين برمىآيد كه او نوجوان بوده كه گفته است :
- افسوس ترا كه همچون شاخ شمشاد پرطراوت ولى بارور نشده بودى ، از دست
هامش
( 1 ) . رند ، گياهى است بيابانى و خوشبو شبيه آس .