ابو السائب واگذار كرد و ابن مقله مقام دادخواهى اهواز را به او واگذاشت ، و بعد از او در واسط ابو عبد اللّه بريدى ، متصدى پارهاى از امور گرديد .
ثعالبى گويد : او تا چند سال قضاوت بصره و اهواز را متصدى بود و هنگامى كه از آن دست بداشت ، سيف الدوله به ديدنش آمد و مدحش گفت و از مقامش تجليل كرد و پذيرايى گرمى از او نمود و گزارش آن را به بغداد به دربار خليفه نوشت تا دوباره به كارش بازگشت و مقررى و مقامش فزون شد ، و مهلّبى وزير و ديگر رؤساى عراق به او سخت متمايل بودند و از او جانبدارى مىكردند و او را گل سرسبد نديمان و يادگار ظريفان مىشمردند و با او به خوشرفتارى و با اخلاقى كريم و اعمالى نيكو معاشرت داشتند .
حافظه و هوش او
تنوخى در حافظه و هوش آيتى بود . فرزندش قاضى ابو على محسن گويد : شنيدم كه پدرم مرا حديث كرده ، گفت : شنيدم پدرم روزى كه من پانزده ساله بودم ، قسمتى از قصيدهء طولانى دعبل را آنجا كه به يمنىها افتخار مىكند و مناقب آنها را در رد كميت كه مناقب نزار را آورده ، مىخواند ، بدين مطلع :
أفيقى من ملائك يا ظعينا * كفانى اللوم مرّ الاربعينا
اين قصيده در حدود ششصد بيت است كه چون مشتمل بر مفاخر يمن و خانوادهء من بود ، دوست داشتم آن را از بر كنم . گفتم : پدر به من هم نشان ده تا آنها را من نيز حفظ كنم . او دست رد به سينهام زد و من اصرار ورزيدم . گفت : من مىدانم مىخواهى قصيده را گرفته پنجاه يا صد بيتش را از بر كنى ، آنگاه نوشته را به يكسو پرت كرده ، آن را ضايع نمايى . گفتم : آن را به من دهيد . پدرم نوشته را به من داد و سخنش در من اثر گذاشت .
وارد اطاق مخصوص خودم شدم و در آنجا خلوت كردم و در آن روزوشب به كارى جز حفظ قصيده نپرداختم . وقتى هنگام سحر شد ، من ديگر همه را حفظ كرده بودم و به خوبى مىتوانستم بخوانم . صبحگاه نزد پدر رفته ، طبق معمول مقابلش نشستم ، گفت : حال چه