و ابيات هجويّه را خواند . ابراهيم گفت . اين يكى از هجويههاى اوست مرا به اشعارى زشتتر از اين نيز هجو كرده است . مأمون گفت : ترا اقتدا به من است ؛ چه دعبل از من نيز بدگويى كرده و من تحمّل نمودهام دربارهء من گفته است :
- آيا مأمون با من همان رفتارى مىكند كه با مردم نادان دارد ، مگر ديروز سر برادرش محمّد را نديد ؟ « 1 »
- من از آن قومى هستم كه شمشيرشان برادرت را كشت و ترا بر سرير خلافت « 2 » نشاند .
- همان گروهى كه ترا پس از گمنامى بسيار نامدار كردند و از خاك مذلّت برگرفتند .
ابراهيم گفت : اى امير مؤمنان ! خداوند بر بردبارى و دانائيت بيفزايد . چه هيچيك از ما جز به فزونى دانش تو سخن نخواهد گفت و جز به پيروى از شكيبايى تو ، تاب اين سخنان نمىآرد .
3 - ميمون بن هارون آورده است كه ابراهيم بن مهدى دربارهء دعبل سخنى به مأمون گفت كه خواست وى را بر ضد شاعر بشوراند . مأمون خنديد و گفت : مرا بدان جهت به زيان او برمىانگيزى كه دربارهات سروده است :
- اى گروه لشكريان نااميد مباشيد و بر آنچه رفت خشنود گرديد و خشم مگيريد ،
- چه به همين زودى آهنگهاى « حنينى » « 3 » كه خوشايند پير و جوان است به شما ارزانى خواهد شد .
- و به فرماندهان سپاه نيز نواهاى « معبدى » « 4 » خواهند داد ، آهنگهايى كه نه در جيب جا مىگيرد و نه گردآوردنى است .
- آرى خليفهاى كه مصحفش بربط است عطايش به سران سپاهش همين است .
ابراهيم گفت : اى امير مؤمنان ! به خدا قسم دعبل از تو نيز بدگويى كرده . مأمون گفت :
هامش
( 1 ) . سرآغاز اين قصيده چنان است :اخذ المشيب من الشباب الاغيد * و النائبات من الانام بمرصد( 2 ) . اشاره است به رويداد طاهر خزاعى و كشتن محمّد امين و خليفه شدن مأمون .
( 3 ) . آهنگهايى كه به دو نوازنده عرب به نام حنين و معبد منسوب بوده است .
( 4 ) . همان .