تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 534

مساهمون:

ص٥٣٤
- دلبرا ! موى سپيد ياد معاد را در من بيدار و مرا به سرنوشتم خرسند مىكند . - اگر به دنيا و زيور آن دل مىبستم از اندوه رفتگان مىگريستم . - روزگار بر خاندان من تاخت و آن را چون جامى كه به سنگ مىشكند درهم شكست . - گروهى از آنها به جا مانده‌اند و برخى ديگر به جارچى مرگ از ميان رفتند . - ديگران هم بدنبال آنان خواهند رفت . - ترس من از اين است كه بازماندگان از من جدا مىشوند ، چشم به راه بازگشت رفتگان هم كه نيستم . - در خبر از خاندان و فرزندانم ، بخفته‌اى مىمانم كه پس از بيدارى به بازگويى خوابش بپردازد . - دل‌مشغولى چاكرانتان ( خاندان پيغمبر ) از فقدان پياپى كشتگانتان ، خواب و آسايش را از آنها ربوده است . - چه دست‌ها كه در سرزمين نينوا قلم شد ! و چه گونه‌ها كه بر خاك خفت ! - روز عاشوراى حسين به شب انجاميد و ديگران شبانه بر قتلگاهش گذشتند و گفتند : اين سرور انسان‌ها است . - اى بدمردم ! پاداش پيغمبر را در برابر نعمت پرارزش قرآن و سوره‌هاى آن اين‌چنين بايد داد . - كه چون رحلت فرمود مانند گرگى كه بر گوسفندان « ذى بقر » « 1 » شبانى كند ، بر فرزندان او خلافت كنيد ؟ يحيى گفت : مأمون در اين هنگام مرا در پى كارى فرستاد چون رفتم و برگشتم دعبل سخنش را به اينجا رسانده بود : - از قبايل ذى يمن و بكر و مضر كه من آنها را مىشناسم ، قبيله‌اى نماند كه در خون خاندان پيغمبر شريك نباشد ، همچون قماربازانى كه در لاشهء شتر شريكند . - از كشتار و به زنجير كشيدن و از ترساندن و ويرانگرى با دودمان پيغمبر همان كردند كه
هامش
( 1 ) . اسم مكانى است .