ديگران نام وى را محمّد دانستهاند و اسماعيل گفته است : دايهء دعبل وى را از جهت شوخطبعى كه در او بود ، دعبل لقب داد و مقصودش ذعبل بود و ذال قلب به دال شد .
گفتهاند : اصل وى از كوفه است همانطور كه در بيشتر كتب هم آمده است و نيز گفتهاند كه او قريشى است . دعبل بيشتر در بغداد مىزيست و از ترس معتصم كه به هجوش پرداخته بود ، مدتى از آن شهر بيرون رفت و دوباره برگشت و به گشت و گذار ، در آفاق پرداخت . به بصره و دمشق شد و به روزگار مطلب بن عبد اللّه بن مالك به مصر آمد و او دعبل را به ولايت أسوان گمارد و چون خبر يافت كه شاعر به هجوش پرداخته است ، بركنارش كرد و عزلنامه را به غلام خود سپرد و گفت : به اسوان مىروى و تا روز جمعه منتظر مىمانى تا دعبل به منبر رود و چون بر منبر شد نامه را به او مىدهى و وى را از خطبه بازمىدارى و از منبر به زير مىآرى و خود به جايش مىنشينى . چون دعبل به منبر رفت و آماده خطبهخوانى شد غلام نامه را به وى داد . دعبل گفت : بگذار تا از خطبه بپردازم و از منبر به زير آيم و نامه را بخوانم . گفت : نه ! مرا مأمور كردهاند كه تا نامه را نخوانى ، نگذارم خطبه بخوانى . دعبل نامه را خواند و غلام مطلّب وى را به معزولى از منبر فرود آورد و وى از آنجا به جانب مغرب و به سوى بنى اغلب شتافت . « 1 »
دعبل با برادرش رزين سفرى به حجاز كرد و با برادرش على به رى و خراسان رفت و ابو الفرج « 2 » گفته است : دعبل از خانه بيرون مىآمد و سالها غايب مىشد ، و به دور دنيا مىگشت و با فايده و عايده برمىگشت و دزدان و رهزنان وى را مىديدند و آزارش نمىكردند ، بلكه با او به خوردن و نوشيدن مىنشستند و دربارهاش نيكى مىنمودند . او نيز هرگاه آنان را مىديد سفره خوراك و شرابش را مىگسترد و آنها را دعوت مىكرد و غلامان خود ثقيف و شعف را كه مغنّى بودند فرامىخواند و آن دو را به آوازخوانى مىنشاند و مىنوشاند و مىنوشيد و شعر مىخواند . دزدان نيز او را شناخته بودند و به جهت كثرت سفر با او خو گرفته و از او مواظبت مىكردند و صلهاش مىدادند . دعبل در يكى از سفرها براى خود چنين سرود :
هامش
( 1 ) . الاغانى : 18 / 48 .
( 2 ) . الاغانى : 18 / 36 .