تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 510

مساهمون:

ص٥١٠
شده است و امّا كي قيام مىكند ، اين خبر دادن از وقت است . هرآينه حديث كرد مرا پدرم از پدرانش ، از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه فرمود : مثل وى همانند ، رستاخيز است كه نمىآيد شما را مگر به ناگهانى . اين روايت از قول شبراوى نيز خواهد آمد . 6 - ابو سالم بن طلحه شافعى ( م 652 ) گفته است : دعبل گفت : چون قصيده مدارس آيات را سرودم ، خواستم آن را براى ابا الحسن على بن موسى الرضا كه در خراسان بود و وليعهد مأمون شده بود بخوانم . مأمون مرا احضار كرد و از حالم پرسيد . سپس گفت : اى دعبل : قصيدهء مدارس آيات خلت من تلاوة را برايم بخوان ، گفتم : اى امير المؤمنين ! همچو قصيده‌اى را نمىشناسم . گفت : اى غلام ! ابى الحسن على بن موسى الرضا را به اينجا بخوان . ساعتى نگذشت كه حضرتش حاضر آمد مأمون گفت : يا ابا الحسن ! از دعبل خواسته‌ام كه اشعار ، مدارس آيات را بخواند و او اظهار بىاطلاعى مىكند . ابو الحسن عليه السّلام به من فرمود : اى دعبل ! بخوان براى امير مؤمنان ! و من شروع به خواندن كردم و وى بسيار تحسين كرد و دستور داد 50 هزار درهم به من بپردازند . حضرت ابا الحسن نيز به مبلغى تقريبا همين قدر فرمان داد . گفتم : اى سرور من ! اگر مصلحت مىدانى يكى از تن‌پوش‌هاى خود را به من مرحمت كن تا كفنم باشد . فرمود : بسيار خوب آنگاه پيراهنى پوشيده و دستارى پاكيزه به من داد و فرمود : اين را نگاه دار كه به بركت آن محفوظ خواهى ماند . ابو الفضل فضل بن سهل ذو الرياستين وزير مأمون نيز صله‌اى به من بخشيد و مرا بر اسب زرده‌اى خراسانى سوار كرد و در يك روز بارانى كه هردو با هم مىرفتيم و وى بارانى خزى در بر و برنسى بر سر داشت ، آن بارانى و برنس را به من داد و خود جامه‌اى نو خواست و پوشيد و گفت : از آن جهت اين جامهء بر تن كرده را به تو دادم كه بهترين بارانىهاست . بعدها آن بارانى را از من به هشتاد دينار خريدند و من نفروختم . سپس چند بار به عراق برگشتم و در يكى از اين دفعات به روزى بارانى گروهى از دزدان كردى بر ما شوريدند و همه چيز ما بردند من با پيراهنى كهنه در سرمايى سخت گرفتار مانده و بر پيراهن و دستار از دست رفته‌ام نگران بودم و به سخن سرورم امام رضا عليه السّلام مىانديشيدم كه يكى از دزدان كردى در حالى كه بر همان زرده‌اى