قبول كن يا خود دانى . گفت : به خدا قسم اين جامه را به رغبت به شما نمىدهم و به زور هم براى شما سود نخواهد داشت و شكايتتان را به پيشگاه امام رضا عليه السّلام خواهم برد . آنها به اين طريق با او سازش كردند كه 300 هزار درهم با يكى از آستينهاى آستر جبّه را به او بدهند ، وى راضى شد . پس يكى از آستينهاى جبّه را به او دادند . او آن را به دوش مىبست و آنچنانكه مىگويند قصيدهء مدارس آيات خلت من تلاوة را بر جامهاى نوشت و در آن احرام كرد و دستور داد آن را در كفنهايش بگذارند . « 1 »
و از قول دعبل آورده است كه گفت : چون از خليفه وقت گريختم و شبى را يكه و تنها به نيشابور گذراندم در آن شب تصميم گرفتم قصيدهاى در ستايش عبد اللّه بن طاهر بپردازم در هنگامى كه در را بسته و در انديشهء قصيده بودم صدايى شنيدم كه گفت :
السّلام عليكم و رحمة اللّه درآيم خدايت رحمت كناد ؟ از آن بانگ بدنم لرزيد و حالى عظيم دست داد . گفت : مترس خدايت عافيت دهاد . من مردى از برادران جنّى تو و از ساكنان يمنم . مهماني عراقى بر ما وارد شد و چكامهء مدارس آيات خلت من تلاوة و منزل وحى مقفر العرصات ترا براى ما خواند و من خوش داشتم كه از خودت بشنوم .
دعبل گفت : قصيده را برايش خواندم به قدرت گريست كه به رو درافتاد سپس گفت :
خدايت رحمت كناد ! آيا حديثى نگويم كه بر نيّتت افزوده شود و ترا در دلبستگى به مذهبت يارى كند ؟ گفتم : چرا . گفت : روزگارى را به شنيدن آوازه جعفر بن محمّد عليهما السّلام گذراندم تا در مدينه به ديدارش شتافتم و از او شنيدم كه مىفرمود : حديث كرد مرا پدرم از قول پدرش و او از قول جدّش كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : على و شيعته هم الفائزون .
آنگاه از من خداحافظى كرد كه برود . گفتم : خدايت رحمت كناد ! اگر ممكن است نامت را به من بگو . او قبول كرد و گفت : من ظبيان بن عامرم « 2 »
2 - ابو اسحاق قيروانى حصرى ( م 413 ) گفته است : دعبل ستايشگر متعصب و تندرو خاندان پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله بود و او را مرثيهء مشهورى است كه از بهترين اشعار اوست و آغاز آن
هامش
( 1 ) . معجم الادباء : 12 / 196 ؛ معاهد التنصيص : 1 / 205 ؛ عمر المأمون 3 .
( 2 ) . معاهد التنصيص : 1 / 205 .