9 ابو تمام طايى
[ شعرى از وى ]
- اى آهو ! هرجا كه تلهاى انبوه خاكى و بيابانهاى بىنشان نمايان شد بايست و نكوهش و سرزنش گمراهت نكند .
- از بيم پنهان شو و صداى كوه بدامت نيندازد ، چه اين بيهوده سخن آبرويت را مىبرد .
- ترا نادانى مىبينم كه در ميان امر و نهى سرگردانى ، هلاك از تو دور باد ، ترا با نهى و امر چكار است ؟
- آيا حوادث غمانگيز و دشوار بر اهلش ، مرا از كارى كه به انجام آن شتاب دارم ، باز مىدارد ؟
- روزگار چنان سر آزار من دارد كه گويى با اين آزار ، نذرهاى خود را ادا مىكند .
- او را درختانى است ، كه بزرگوارى را در درون آن نهان كرده و بار و برگ سبزى ندارند .
- و من با پوشيدن جامهء صبر چنان با زمانه روبرو شدم كه ترسيدم صبر به تنگ آيد .
- چه سخت است ! كه شهر و ديار بر مردى كه چون من قبيله و وسيله دارد ، تنگ آيد .
- در روز افتادگى ، گويندهاى نيست كه به چون منى كه جوانى و نياز انباز اويند ، بگويد :
برخيز ( ايستادهاى دست من افتاده را نمىگيرد ) .
- اگرچه روزگار برگشته است و براى هيچ تشنهاى آبى و براى هيچ پرسندهاى جوابى