از زندگى شاعر آگاهى نداشته و به شرح حالش نپرداخته و از تعريف او خاموش ماندهاند .
ابن قتيبه گفته است : چون منصور شام را گرفت و مروان را كشت ، به ابى عون و همراهان خراسانيش گفت : من دربارهء بازماندگان خاندان مروان انديشهاى دارم كه شما همگى بايد در فلان روز آماده باشيد . سپس در همان روز ، به دنبال آل مروان فرستاد و چون جمع شدند ، اعلام كرد كه مىخواهد عطايى برايشان مقرّر كند . هشتاد نفر از آنها حاضر و به در خانهء منصور آمدند ، مردى از قبيلهء كلب كه دايى آنها بود نيز آمده بود .
منصور بار داد و آنها درآمدند . دربان از كلبى پرسيد : تو از كدام قبيلهاى ؟ ! گفت : كلبى و دايى ايشانم . دربان گفت : برگرد و اين گروه را رها كن . نپذيرفت و گفت : من دايى اينها و از اين دودمانم . چون مجلس آراسته شد ، فرستادهء منصور از اندرون به بيرون آمد و فرياد زد : كجاست حمزة بن مطلب تا داخل شود ؟ حاضران به هلاك خويش يقين كردند .
سپس دومى بيرون آمد و گفت : حسن بن على كجاست تا درآيد ؟ سومى بانگ زد : زيد بن على بن الحسين كجاست ؟ و چهارمى گفت : يحيى بن زيد كجاست ؟ سپس دستور آمد كه بارشان دهيد . چون داخل شدند غمر بن زيد دوست منصور نيز در ميان آنان بود « 1 » منصور به وى اشاره كرد كه بر صدر آيد . آنگاه او را بر بساط خود نشاند و به ديگران نيز فرمان نشستن داد خراسانيان نيز عمود به دست ايستاده بودند . منصور گفت : عبدى كجاست ؟ وى برخاست و شروع به خواندن قصيدهاى كرد كه در آن گفته است :
اما الدعاة الى الجنان فهاشم * و بنو امية من دعاة النار
و چون ابياتى از اين چكامه را خواند ، غمر گفت . اى زنازاده ! عبدى خاموش شد و عبد اللّه ساعتى تأمّل كرد و گفت : انشاد قصيده را دنبال كن و چون عبدى چكامه را به پايان برد ، كيسهاى كه در آن 300 دينار بود به جانبش انداخت و به اين سرودهء گويندهء آن
هامش
( 1 ) . ظاهرا در اين عبارت افتادگى است . زيرا اين داستان با عبد اللّه بن على كه امير شام پيش از منصور بوده ، رخ داده است و در ذيل اين عبارات و معجم مرزبانى و تاريخ يعقوبى و ابن اثير و العمده ابن رشيق هم همينطور آمده است .