و به زودى در شعر ناشى صغير ( م 365 ) و ديگران ملاحظه خواهيد نمود .
و اينك لفظ حديث :
طبرى از ابن حميد روايت كرده است كه گفت : « 1 »
سلمه ، براى ما حديث كرد و گفت : محمّد بن اسحاق از عبد الغفّار بن قاسم از منهال بن عمرو ، از عبد اللّه بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب ، از عبد اللّه بن عباس و او از على بن ابى طالب براى من حديث كرد و گفت : على فرمود چون آيه
وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ
بر پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله نازل گرديد ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مرا فراخواند و فرمود : اى على ! همانا خداوند مرا به ترساندن خويشاوندان نزديك خويش فرمان داده است و من از اين كار نگران بودم چه مىدانستم كه هرگاه چنين پيشنهادى به آنها بكنم ، ناراحتى مىبينم پس خاموش نشستم تا جبرئيل فرود آمد و گفت : اى محمّد ! اگر آنچه مأمورى ، نكنى .
پروردگارت عذابت خواهد كرد .
پس اى على ! به اندازه صاعى خوراك تهيه كن و پاى گوسفندى در آن بنه و قدحى از شير براى ما لبريز كن و سپس فرزندان عبد المطلب را گرد آور تا با آنان گفتگو كنم و آنچه مأمورم به ايشان برسانم ، من فرمان پيغمبر را بهجا آوردم و آنها را فراخواندم در آن روز چهل تن - يكى بيشتر يا كمتر - فراهم آمدند كه در ميانشان عموهاى پيغمبر : ابو طالب و حمزه و عباس و ابو لهب نيز بودند .
چون جمع شدند پيغمبر فرمود : خوراكى را كه ساخته بودم ، بياورم چون آوردم و بر زمين نهادم رسول خدا قطعهاى گوشت از آن تناول فرمود و آن را به دندان خويش پاره كرد و سپس در اطراف قدح انداخت و گفت : بخوريد ، بسم اللّه . و آن گروه چنان خوردند كه ديگر به خوراكى نياز نداشتند و من جز جاى دست آنان را نمىديدم ، و سوگند به خدايى كه جان على در دست اوست آن خوراك به قدرى كم بود ، كه اگر يكى از آنان مىخورد ، چيزى براى ديگران نمىماند . سپس پيغمبر فرمود : آنها را نوشيدنى بده ، قدح شيرى آوردم و همگان نوشيدند تا سير شدند و به خدا قسم آن شير به قدرى كم بود كه
هامش
( 1 ) . تاريخ ، طبرى : 2 / 216 .