پايه تقليد محض و دريافت ساده بوده و ناآگاهى و نافهمى بر انديشهاش غالب باشد .
نمونهاى از علم وي در صفحات پيشين اين كتاب آنجا كه در مجلس منصور با قاضى سوّار ، در پيرامون عقيده به رجعت به گفتگو نشسته و وى را با قرآن و حديث ، عاجز و ساكت كرده است .
مرزبانى ، در اخبار السيد گفته است : آوردهاند كه سيد ، در روزگار هشام ، به حج رفت و كميت شاعر را ديد ، بر او سلام كرد و گفت تويى گويندهء اين ابيات :
- من نمىگويم ، عمر و ابو بكرى كه فدك و ميراث دختر پيغمبر را به وى ندادند ، كافر شدهاند .
- خداى داند كه در روز رستاخيز كه در پيشگاه خدا حاضر مىآيند ، چه عذرى خواهند آورد .
كميت گفت : آرى ، من گفتهام و از بنى اميّه تقيه كردهام و در گفتار من اين گواهى نيز هست كه آنها آنچه را در تصرف فاطمه بوده است ، گرفتهاند .
سيّد گفت : اگر دليل نمىآوردى ، جا داشت كه ساكت بمانم ، امّا بدان كه تو دربارهء حق كوتاه آمدهاى ، چه پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله مىفرمايد : فاطمه ، پارهء تن من است ، آنچه او را پريشان كند مرا پريشان كرده است . به راستى كه خدا از خشم زهرا به خشم مىآيد و از خشنودى وى خشنود مىشود . پس تو اى كميت ! با پيغمبر كه فدك را به امر خداوند به زهرا بخشيد و امير مؤمنان و حسن و حسين و امّ ايمن كه نسبت به واگذارى پيغمبر فدك را به فاطمه گواهى دادند ، مخالفت كردهاى . چه عمر و ابو بكر درباره زهرا چنين حكم درستى نكردند . حال آنكه خداوند مىفرمايد :
يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ .
و نيز فرمايد :
وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ .
آنها سبب به خلافت رسيدن خود را نماز ابو بكر مىدانند و شهادتى را كه آن زن ( عايشه ) دربارهء پدر خود داد و گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرموده است : فلانى را به نماز با