آنان سيّد را دشنام دادند و ناسزا گفتند و رسول فهميد كه اشتباه كرده است ، سپس به سوى كوفيان برگشت و آنان را بر حال و وفات سيّد اطلاع داد و ايشان با هفتاد كفن به جانب سيّد روى آوردند ، و چون همگى حاضر آمديم ، سيّد به سختى افسوس مىخورد و آه مىكشيد و چهرهاش چون قير سياه شده بود و سخن نمىگفت تا آنگاه كه به هوش آمد و ديدگانش را گشود و به جانب قبله و سمت نجف اشرف نگاه كرد و گفت :
اى امير مؤمنان ! آيا با دوست خود چنين مىكنى ؟ اين جمله را سه بار پىدرپى گفت ، پس به خدا قسم رگهاى سپيد در پيشانيش نمودار شد و پيوسته گسترده مىشد و چهرهاش را فرا مىگرفت تا آنكه رويش چون ماه تمام شد و درگذشت . و ما اسباب تجهيزش را فراهم آورديم و او را در « جنينهء » بغداد به خاك سپرديم . و اين در روزگار خلافت رشيد بود . « 1 »
ابو سعيد محمّد بن رشيد هروى گفته است : روى سيّد در هنگام مرگ سياه شد او به سخن آمد و گفت : اى امير مؤمنان ! آيا با دوستان شما چنين رفتار مىشود ؟ پس چهرهاش چون ماه تمام سپيد شد و وى سرودن گرفت :
- كسى را دوست دارم كه چون دوستى از دوستانش بميرد ، در لحظهء مرگ با او به بشارت و شادى روبرو مىشود .
- و چون دشمن وى كه ديگرى را دوست دارد بميرد ، راهى جز به دوزخ نخواهد داشت .
- اى ابا حسن ! جان و خاندان و مال و آنچه دارم ، فدايت باد .
- تو جانشين و پسر عمّ مصطفايى و ما دشمنانت را دشمن مىداريم و آنان را ترك مىكنيم
- دوستان تو ، مؤمنان رهيافته و رستگارند و دشمنانت مشرك و گمراهند ، سرزنشگرى مرا ، دربارهء على و پيروانش سرزنش كرد و من گفتم خدا دشمنت باد كه سخت نادانى . « 2 »
حسين بن عون گفت : سيّد حميرى را در بيماريى كه از آن مرد عيادت كردم وى
هامش
( 1 ) . الاغانى : 7 / 277 .
( 2 ) . رجال ، كشّى 185 ؛ الامالى ، ابن شيخ 31 ؛ بشارة المصطفى .