مردم ديگرى ، آنها را بدى پنداشتهاند .
- اى على ! محبت تو ايمان من و روىگردانى از تو ، كفر من است . دشمنان اين را رفض مىدانند ، مرا به پندار و بودشان اعتنايى نيست .
مرزبانى گفته است : پس از اين ، رشيد با او بر سر مهر آمد و گروهى از بنى هاشم سيّد را صله دادند .
سيما و ظاهر سيد
سيّد حميرى ، گندمگون و خوشاندام و سپيددندان و پرمو و خوشرو و گشادهجبين و درشتشانه و شيرينسخن و خوشگفتار بود و چون در انجمنى به گفتگو مىپرداخت هركس از سخن او بهرهاى مىبرد ، وى از خوشبزمترين مردم بود .
شيبان بن محمّد حرّانى كه ملقب به بعوضه و از سادات ازد بود گفته است : سيّد همسايهء من بود : وى سيهچرده و با جوانان قبيله نيز همدم بود : و در ميان آنان جوانى زنگىرخسار و درشتبينى و بزرگلب بود .
سيّد نيز بغلى گنديده داشت اين دو با هم مزاح مىكردند . سيّد به آن جوان مىگفت :
لب و بينى تو چون زنگيان است و آن جوان مىگفت : تو نيز زنگىرنگ و گنديدهبغلى ، پس سيد سرود :
- روزى كه رباح « 1 » را مىفروختيم ، لبان درشت و بينى زشتش را به تو سپرد سهم من نيز از او بوى بد بغل و رنگ سياه رسواگر بود .
- بيا و معاملهاى پرسود كن و بينيت را با آغوش من عوض كن ، زيرا تو بدبينىتر از همهء مردمى و آغوش من نيز بدترين آغوشها است . « 2 »
هامش
( 1 ) . اسم غلامى است .
( 2 ) . الاغانى : 7 / 331 ؛ الامالى ، ابن شيخ 43 .