تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
خوب سوارانى هستيد . ابن عساكر اين روايت را در تاريخ شام « 1 » آورده است . و اين گفتهء سيد :
اتى حسنا و الحسين الرّسول * و قد برزوا ضحوة يلعبان
و اشعار پس از آن ، اشاره به حديثى است كه طبرانى ، آن را از قول يعلى بن مره و سلمان آورده است كه گفته‌اند : ما در خدمت پيغمبر بوديم كه ام ايمن آمد و گفت : اى پيغمبر خدا ! حسن و حسين گم شده‌اند و آن هنگام ، راد النّهار ، يعنى چاشتگاه بود . پيغمبر فرمود : برخيزيد و جوياى فرزندانم شويد . هركسى راهى در پيش گرفت . من نيز از سويى كه پيغمبر مىرفت ، رفتم و همچنان رفتيم تا به كوه‌پايه‌اى رسيديم و حسن و حسين را ديديم كه دست در آغوش يكديگر درآورده بودند و مارى كه شعله‌اى شبيه آتش از دهانش بيرون مىآمد ، بر گرد آنان حلقه زده بود . پيغمبر شتابزده به سوى مار رفت و او نيز روى به پيغمبر آورد سپس خزيد و به سوراخى رفت . پيغمبر به جانب فرزندانش آمد و آنان را از هم جدا كرد و دست به صورتشان كشيد و فرمود : پدر و مادرم فدايتان باد ! شما در پيشگاه خداوند چقدر عزيزيد ! سپس يكى را بر دوش راست و ديگرى را بر شانهء چپ نشاند . من گفتم : خوشا به حال شما نيكو مركبى است مركب شما . پيغمبر فرمود : آنها هم خوب‌سوارانى هستند و پدرشان از آنها بهتر است . « 2 » و ابن عساكر از عمر آورده است كه گفت : حسن و حسين را بر دوش پيغمبر ديدم ، گفتم : خوب مركبى است مركب شما . « 3 » و در عبارت ابن شاهين در السنّه چنين است كه : خوب مركبى زير ران شما است و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : آنها نيز خوب سوارانى هستند . 7 - از سليمان بن ارقم است كه گفت : با سيّد از كنار داستانسرايى كه بر در خانهء ابى سفيان بن علاء قصّه مىگفت ، گذشتيم او مىگفت : در روز رستاخيز ، اعمال پيغمبر خدا
هامش
( 1 ) . تاريخ شام ، ابن عساكر : 4 / 207 . ( 2 ) . جامع كبير ، سيوطى آن‌چنانكه در ترتيب آن : 7 / 106 آمده است . ( 3 ) . تاريخ ، ابن عساكر : 4 / 317 .