رشتهء نظم كشيده و پس از امير مؤمنان خاندان محمّد صلّى اللّه عليه و آله و متكلّمان شيعه پيش از كميت و در زمان او و پس از وى اينگونه استدلالها مىنمودهاند و نمونهء آن در اخبار مأثور ، و روايات مشهور ، موجود است و هركس به آن حدى از دروغ رسد كه جاحظ رسيده است ، سخن وى را اعتبارى نيست .
قصيدهء لاميهء هاشميات
الاهل عم فى رؤيه متأهل * و هل مدبر بعد الإسائة مقيل
- هان آيا هيچ كودكى ، نگران انديشه خويش هست ؟ و هيچ روى از حق تافتهاى پس از تبهكارى به سوى حق باز مىگردد .
ابو الفرج به اسناد خود از ابو بكر حضرمى روايت كرده است كه گفت : در ايّام تشريق در منى از ابو جعفر محمّد بن على عليهما السّلام براى كميت اجازهء شرفيابى خواستم و حضرت اجازه فرمود ؛ كميت ( شرفياب شد ) و به عرض رساند : قربانت گردم ، در ستايش شما شعرى سرودهام كه دوست دارم برايتان بخوانم . فرمود : در اين روزهاى مشخّص شده و شماره شده ، به ياد خدا باش . كميت استدعاى خويش را از سر گرفت . ابو جعفر بر وى رقّت آورد و فرمود : بخوان . كميت قصيده را خواند و به اينجا رسيد كه :
- تيراندازان ، با كمان ديگرى ( يزيد ) به سوى او ( امام حسين عليه السّلام ) تير مىاندازند واى بر آن آخرى كه زمينهء تبهكارى را اولى براى او فراهم آورد » .
ابى جعفر دستها را به آسمان بلند كرد و گفت : خداوندا ! كميت را بيامرز !
و از محمّد بن سهل دوست و صاحب كميت است كه گفت : با كميت به خدمت ابى عبد اللّه جعفر بن محمّد صادق عليه السّلام رسيديم به عرض رساند : قربانت گردم ! براى شما شعرى بخوانم ؟ فرمود : اين روزها ، روزهاى پرارزش و بزرگى است ، كميت گفت : اشعار دربارهء شما است . فرمود : بخوان ! سپس ابى عبد اللّه كسى را نزد برخى از افراد خاندانش فرستاد و آنها را نزديكتر نشاند و كميت به انشاد پرداخت و گريه زيادى درگرفت و چون به اين بيت رسيد كه « يصيب به الرامون » تا آخر شعر ، ابو عبد اللّه دستها را به