- دشمنان به من مىتازند و من نيز به آنان و اين منم كه در اين ميان به آزار و سرزنش گرفتارم .
فرزدق گفت : برادرزاده ! شعرت را منتشر كن . آرى ، منتشر كن كه به خدا سوگند تو شاعرتر از همهء گذشتگان و بازماندگانى . مسعودى و عباسى نيز اين را آوردهاند . « 1 »
كشى نيز به اسناد خود از ابى مسيح عبد اللّه بن مروان از جوانى روايت كرده است كه گفت :
در ميان ما ، بندهاى از بندگان صالح خدا بود كه راوى شعر كميت يعنى هاشميات او بود ، و آن اشعار از وى مسموع مىافتاد . و بدان دانا بود ولى بيست و پنج سال خواندن آن اشعار را ترك كرد و ديگر روايت و انشاد آن را حلال نمىپنداشت . « 2 »
پس از چندى خواندن آن را از سر گرفت و به وى گفتند : مگر تو نبودى كه خواندن اشعار كميت را رها كرده و از آن كناره گرفته بودى . گفت : چرا ، امّا خوابى ديدم كه مرا به اعادهء آن اشعار وادار كرد . گفتند : چه خوابى ؟ گفت : به خواب ديدم كه گويا قيامت برپا شده و گويى در محشرم و منشورى به من دادند . ابو محمّد گفت : به مسيح گفتم : منشور چيست ؟ گفت : صحيفه . آن را گشودم و در آن چنين بود : بسم اللّه الرحمن الرحيم ، نام آن دسته از دوستان علىّ بن ابى طالب عليه السّلام كه به بهشت مىروند . در سطر اوّل آن نگاه كردم نام كسانى بود كه آنها را نمىشناختم ، به سطر دوم نگريستم آن نيز چنين بود . به سطر سوم و چهارم نظر انداختم ، نام كميت بن زيد اسدى آنجا بود . و همين خواب مرا به اعادهء آن اشعار وادار كرد .
بغدادى گفته است : « 3 » خبر اين قصيدهء كميت يعنى قصيدهاى كه سرآغازش اين بيت است « لا حيّت عنايا مدينا » به خالد قسرى رسيد گفت : به خدا سوگند او را به كشتن مىدهم . سپس 30 كنيز بسيار زيبا خريد و قصايد كميت ( هاشميات ) را به آنها داد و آنان را مخفيانه با بردهفروشى براى هشام بن عبد الملك فرستاد . هشام آنها را خريد و روزى
هامش
( 1 ) . مروج الذهب ، مسعودى : 2 / 194 ؛ المعاهد ، عباسى : 2 / 26 .
( 2 ) . رجال ، كشى 134 .
( 3 ) . خزانة الادب : 1 / 87 .