تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥
فرزدق گفت : اى برادرزاده ! پس به چه سرخوشى ؟ كميت گفت : - به بازى نيز شائق نيستم ، مگر پيرمرد سپيدمو هم به بازى مىنشيند ؟ فرزدق گفت : آرى ، باز كن كه اكنون وقت بازى تو است . كميت سرود : - سرا و رسم خانه‌اى مرا سرگرم نكرده ، و انگشتان رنگ از حنا گرفته‌اى به شاديم ننشانده است . فرزدق پرسيد : پس چه چيز ترا به طرب مىآرد اى برادرزاده ؟ گفت : - اين شوق از پرندگان فرخنده و شومى كه صبح و شام به فرخندگى با شومى بر من گذشته‌اند ، نيز نيست . فرزدق گفت : آرى تطيّر مزن . كميت گفت : - و ليكن من به صاحبان فضيلت و پارسايى و به بهترين مردم شائقم ، و خير ، خواستنى است . فرزدق گفت : اينها كيانند ؟ گفت : - سپيدبختانى كه در هرخيرى كه به من رسد ، به مهر آنان به خداوند تقرّب مىجويم . فرزدق گفت : واى بر تو آسوده‌ام كن ، اينها كيانند ؟ كميت گفت : - اينان بنى هاشم و خاندان پيغمبرند كه خشنودى و خشم من به آنان و براى آنان است . - در برابر ايشان فروتنم و از سر مهر پر و بال خود را به جانبى فرود آوردم كه هردو سوى آن شايستگى و مهربانى است ، من دوستدار آنانم هرچند مورد خشم و سرزنش اين و آن باشم .