فرزدق گفت : اى برادرزاده ! پس به چه سرخوشى ؟
كميت گفت :
- به بازى نيز شائق نيستم ، مگر پيرمرد سپيدمو هم به بازى مىنشيند ؟
فرزدق گفت : آرى ، باز كن كه اكنون وقت بازى تو است .
كميت سرود :
- سرا و رسم خانهاى مرا سرگرم نكرده ، و انگشتان رنگ از حنا گرفتهاى به شاديم ننشانده است .
فرزدق پرسيد : پس چه چيز ترا به طرب مىآرد اى برادرزاده ؟
گفت :
- اين شوق از پرندگان فرخنده و شومى كه صبح و شام به فرخندگى با شومى بر من گذشتهاند ، نيز نيست .
فرزدق گفت : آرى تطيّر مزن .
كميت گفت :
- و ليكن من به صاحبان فضيلت و پارسايى و به بهترين مردم شائقم ، و خير ، خواستنى است .
فرزدق گفت : اينها كيانند ؟
گفت :
- سپيدبختانى كه در هرخيرى كه به من رسد ، به مهر آنان به خداوند تقرّب مىجويم .
فرزدق گفت : واى بر تو آسودهام كن ، اينها كيانند ؟
كميت گفت :
- اينان بنى هاشم و خاندان پيغمبرند كه خشنودى و خشم من به آنان و براى آنان است .
- در برابر ايشان فروتنم و از سر مهر پر و بال خود را به جانبى فرود آوردم كه هردو سوى آن شايستگى و مهربانى است ، من دوستدار آنانم هرچند مورد خشم و سرزنش اين و آن باشم .
الغدير ( فارسى ) — صفحة 285
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٢٨٥