بارى اعتقاد ما اين است كه « امامت » مقامى مثل « نبوّت » و امام شخصيّتى نظير پيغمبر است و اثبات اين منصب و احراز اين مقام همان ضوابط و شرائطى دارد كه نبوت و رسالت داشت ، يعنى براى « اثباتش » پاى « قاعدهء لطف و عون » و « لزوم وجود فرد اكمل » و « مظهراتم » و « مجرى و واسطهء فيض » و « علّت مبقيهء دين » و « رحمت عامّه » و دهها دليل ديگر به ميان مىآيد و در احرازش از « عصمت » و « اعلميّت » و « جامعيّت » و صدها صفت ديگر گفتگو مىشود تا معلوم گردد كه امام ، قائم مقام و نايب مناب و متّصف به صفات رسول و همراز و همآواز او است و قدم در جائى مىنهد كه او نهاده و بر بساطى مىنشيند كه او نشسته و خط سيرى دارد كه پيغمبر داشته و بالاخره در همهء اعمال و احوال و اخلاق و افكار تابع و تلميذ و پيرو و پرتو اوست و به گفتهء شبسترى :
« نبى آفتاب است و ولى ماه ، آن يكى شمع است و اين شعاع . »
كار يكتايى « پيغمبر » و « پيشوا » از اين هم فراتر مىرود و به آنجا مىانجامد كه امام « نفس نفيس » رسول مىشود . و راستى را آنجا كه پاى آن ضوابط و شرائط و اين يگانگى و يكتائى به ميان آيد ، كدام انسان جز « محمّد صلّى اللّه عليه و آله » و « على عليه السّلام » را مىيابيد كه كار وحدت و قربشان از « تعلّق » و « تخلّق » به مرز « تحقّق » رسيده و اين يكى دل و جان و دين و ايمان آن ديگرى شده باشد .
مگر آيهء شريفهء مباهله
« فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ . . . »
صراحت در اين ندارد كه « على » نفس نفيس حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله است و مگر خود نبىّ اكرم آنگاه كه پرسشكنندهاى در مورد يكى از اصحاب از ايشان پرسش مىكند و حضرت پاسخ مىدهند و پرسنده مىگويد :
دربارهء على چه مىفرمائيد ؟ نمىفرمايند : انّما سالتنى عن الناس و لم تسألنى عن « 1 » « نفسى » .
مگر نه به خود « على » مىفرمايند : « انت منى و انا منك » « 2 » و « انت منى كروحى من
هامش
( 1 ) . بحار الأنوار : 38 / 496 .
( 2 ) . بحار الأنوار : 38 / 496 .